3

علل ثبات و اقتدار معنوی انقلاب اسلامی


حضرت رهبر در بیانات امروز خود برای پرسنل نیروی هوایی فرمودند دشمنان انقلاب اسلامی و دستگاه‏های استکباری و صهیونیسم از درک علل ثبات و اقتدار معنوی انقلاب اسلامی عاجز هستند.

من برای آنکه این دشمنان و دستگاه‏ها و صهیونیسم را از این عجز بیرون بیاورم کمی برای آنها از علل ثبات و اقتدار معنوی انقلاب اسلامی می‏گویم. هر نظامی چه نظامی باشد چه اسلامی برای آنکه ثبات پیدا کند باید میخ داشته باشد. البته امروزه هر نعلبندی این دو سه بسته میخ را دارد اما مهم کوبیدن آن میخ‏هاست و نظام جمهوری اسلامی با فرستادن علمای بزرگوار به اقصی نقاط کشور و سپردن همه پستها به دست آنها میخ‏ها را تا فیها خالدون این کشور کوبیده است به طوری که منافع علما چنان به منافع نظام گره خورده که اگر از کشته پشته هم درست بشود فقط ریشی می جنبانند و از خط ولایت بیرون نمی‏روند و همین خط ولایت است که مستقیم می‏رود تا همه زندانها و شکنجه‏گاهها و میادین اعدام و تیر باران و بعد می پیچد و مستقیم می‏رود از این طرف اقتدار معنوی انقلاب اسلامی وارد شده از آنطرفش بیرون می‏آید. از آنجایی که کاری که ما می کنیم با الحمد و قل هوالله می‏کنیم بسیار بدیهی است که دشمنان انقلاب اسلامی و دستگاه‏های استکباری و صیهونیسم از درک علل ثبات و اقتدار معنوی ما عاجز باشند. باقی می ماند همین بیست و دو بهمن که اگر برادران نیروی هوایی، هوایی نشوند که سبز بشوند و به مردم بپیوندند و علمای اعلام هم همچنان با سکوتشان به همکاری در قلع و قمع ادامه بدهند ما می توانیم در همین روز کلی به علل ثبات و اقتدار معنوی انقلاب اسلامی خود بیفزاییم.

1

بابا بزرگ پیرش


1

بندبازی های اتمی


پرزیدنت و وزیر امور خارجه‏اش می‏خواستند با طرح بازپروری آژانس، گل کوچک بازی کنند اما گل را زدند به دروازه خودشان.

اشکالی ندارد آدم مأمور باشد و معذور. وزیر باشد و لولوی سر خرمن اما این خیلی ایراد دارد که وزیر امور خارجه باشی و امورات خارجه‏ات به هم ریخته باشد و خودت نخود آش امورات داخله باشی. آقای متکی به اتکاء فرمایش دیروز پرزیدنت غبغب مبارک را از زیر شال گردن انداختند بیرون و اعلام کردند جمهوری اسلامی حاضر است دو درصدی بدهد و بیست درصدی تحویل بگیرد اما پرزیدنت که تقیه فرموده بودند امروز زدند زیرش و دستور غنی کردن اورانیوم بیست درصدی را صادرفرمودند. غرب اگر کلاهش پشمی داشت و در کفشش ریگی نداشت با این آقایان اصلاً اجلاس نمی‏گذاشت.

2

اتکاء بیخود متکی


1

تشکیل جلسه ستاد بیست و دو بهمن


4

حمایت چینی


3

اورانیوم تقیه شده


جناب پرزیدنت در یک چرخش ناگهانی تمام خط و نشان‏های خودش و حضرت رهبر و سایرین را به دور ریخته در دقیقه نود می‏گوید کور می‏شود و اورانیوم رقیق شده را کول می‏گیرد و هر کجا که غرب بخواهد می‏برد و تحویل می‏دهد.
غیر از اظهار نظر وزیر امور خارجه روسیه، عمه جان نیز در این باره اعلامیه‏ای روشنگرانه‏ برای سادات زیر نظر خود صادر فرموده‏اند. روی آن تقه بزنید تا بهتر ببینید

1

بی خیال ارتش بیست میلیونی


5

دیوهایی که آمدند

وقتی شاه رفت و آیت‏الله خمینی آمد شعار می‏دادیم: دیو چو بیرون رود فرشته درآید. «فرشته‏ای» که آمد چنان دیوی شد که بعد از سی و یک سال، بیزارم از ملائک و دیوم آرزوست.

بعد از تحریر: ناگفته پیدا است که ما خیری از فرشته و دیو ندیدم. انسانی پیدا بشه، آنم آرزوست

منبع کاریکاتور: آریا کارتون

2

یکی از دلایل علاقه من به هادی خرسندی

من به هزار و یک دلیل هادی خرسندی را دوست دارم. یکی از آن دلایل را اینجا ببینید.

6

قطب نمای جامعه

آیت الله مصباح یزدی فرمودند:
خداوند ولی فقیه را قطب نمایی برای جامعه قرارداده است.
با توجه به این فرمایش به سئوالات زیر پاسخ دهید:
سئوال یک- چنانچه قطب نمای ما در چاه توالت بیفتد تکلیف شرعی ما چیست؟ آن را در بیاوریم و غسل بدهیم و دوباره استفاده کنیم یا از خیرش بگذریم و از خداوند قطب نمای دیگری درخواست کنیم؟ چنانچه از خیرش گذشتیم آیا شرعاً دوباره میتوانیم همان توالت را مورد استفاده قرار دهیم؟
سئوال دو- چنانچه قطب نمای ما زنگ زده و به جای قبله بهشت زهرا و به جای شمال و جنوب اوین و کهریزک را نشان‏امان بدهد می‏توانیم آن را با یک خروس قندی عوض کنیم؟
سئوال سوم- چنانچه قطب نمایی که خداوند برای جامعه ما قرار می‏دهد، ما را گوشه دیوار قرار دهد و ببندد‏امان به رگبار گلوله ما شرعاً می‏توانیم بگوییم: سید علی قاتله ولایتش باطله؟
سئوال چهارم- (این سئوال ربطی به قطب نما ندارد. لذا شما در پاسخ دادن یا ندادن آن صاحب اختیارید) درست است که در طنز نباید مسخره و توهین کرد اما در این برهه خاص از زمان و فقط یک بار آیا ما حق داریم آیت‏الله مصباح یزدی را آیت‏ الله تمساح بنامیم؟

3

برنامه دولت خدمت گذار


2

سیاست خارجی




8

خوراک حاج سید علی


محمد علی زمانی و آرش رحمانی پور خوراک امروز آقا شدند. حاج سید علی، حالا آن حاج سیدعلی‏ای نیست که زمانی در ایرانشهر به نان و ماشی راضی بود.


فکر کردم حالا که او ولی فقیه و رهبر مسلمین جهان شده، نهار امروزش آنقدر ارزش خبری دارد که به عرض شما برسد.


زیاده عرضی نیست جز تصویری از نهار امروز آقا:

0

پرسش و پاسخ

ایمیلی داشتم از آن ایمیل‏ها! ادبیاتش را که کمی عطر و ادکلن بزنم و بی مهری‏‏های فحشی‏اش را دور بریزم، هموطنی پرسشی دارد: شمایی که سبز شدید چرا در مقابل این اعلامیه‏‏های رنگ وارنگ سران سبز سکوت کرده، چیزی نمی‏ نویسید؟

پاسخ: من البته خودم سبزه‏ام اما از هیچ رنگی گریزان نیستم جز دو رنگی. از رنگها که بگذریم، اگر مسئله را از فردای بعد انتخابات دنبال کنیم، طبیعی است که با اعلامیه این و آن گرم و سردمان بشود و تقی و نقی را سران سبز بپنداریم. اما حتی اگر! فقط تا زمان قتل‏های زنجیره‏ ای عقب برویم و از آنجا سلانه سلانه جلو بیاییم خواهیم دید که مردم از سران، یک سر و گردن سبزترند و سبزشان با سبز آنها گنبدی سه منار تفاوت دارد. نباید فراموش کنیم که غولی بی شاخ و دم وسط میدان ایستاده و نسلی هم که به مصافش برخاسته قصد کشتن‏اش را ندارد فقط می‏خواهد جانور را دوباره به قوطی‏ای برگرداند که نسل قبل از او، درش را باز کرده.
در پاسخ شما عرض می‏کنم که آزادی اطلاعیه دادن را نباید از کسی گرفت. در هر برهه کسانی ناگزیرند با توجه به کارت‏هایی که در دست دارند بازی را ادامه دهند. تا جایی که من می‏دانم، غول‏ها با همه‏ ی بی شاخ و دمی نبرد را به انسان می‏بازند. یا برای همیشه از باورها می‏روند یا ناگزیر می‏شوند به قوطی های تنگ و تاریک خود بخزند. اگر کمی تصویرمان را بزرگتر و صبرمان را بیشتر کنیم این اتفاق برای ما هم خواهد افتاد.

0

بودجه و دوستان دولت


1

آغاز ندا و پایان نظام

در سالروز تولد ندا

تبریک به مادر ندا که ندایش ندای ایران شد

*********

اینجا در صفحه‏های مجازی‏مان تولد ندا را جشن می‏گیریم تا هر کسی فقط یک خط به اندازه بضاعت خود تولد ندا را به مادرش تبریک بگوید و خیال آنان که به مادران داغدار هم رحم نمی کنند راحت شود که اگر برای آنان شلیک به ندا هنوز ادامه دارد برای ما نیز ندا کودک نوپای آزادی است که سبز شدن‏اش، که رشد کردن‏اش، که جهانی شدن‏اش، که فراگیر شدن‏اش و بارور شدن‏اش ادامه دارد.

6

گرداب بیست و دو بهمن


1

بدون شرح


3

حکم حکومتی شفاهی

حضرت رهبر سابق برای «خواص» تکلیف تعیین کرده‏اند که شفاف شده دست از دوپهلو حرف زدن بردارند.
اتفاقاً این دو پهلو حرف زدن تا اینجا هر گلی زده به جمال آقا زده، اگر خواص بتوانند یک پهلو حرف بزنند آقا قبل از بیست و دو بهمن به سینه پهلو مبتلا خواهد شد.
بیخود نیست شاعر می‏فرماید:
برو آقا برو همین دیروز کشیدی خط و نشان که خواهی افتاد به جانشان( ببخشید کمی لنگ بیت دراز شد)
بهر آن که نداشتی زوری بهر این چرا می‏زنی زری؟(این لنگش هم به آن لنگش نمیخورد، اما دو پهلو که نیست؟)

1

شام سالگرد ازدواج

جان به همسرش جولیانا گفت:
- عزیزم سر راهم صد هزار دلار پول نقد از حساب پس‏اندازمون گرفتم، همه‏اشون اسکناسای درشت و تا نخورده‏ان. گذاشتمشون رو میز نهارخوری.
جولیانا با حالتی که انگار خسته و کلافه شده پرسید:
- باز تو از اون کارای احمقانه‏ات کردی؟!
جان که خیلی از خودش متشکر به نظر می‏رسید گفت:
- مگه به همین راحتی می‏دادن؟ جالبه ها! پول خود آدمو نمی‏خوان بدن. تازه وقتی که هست اگه آدم کار احمقانه نکنه، احمقه!
جولیانا بدون معطلی گفت:
- تو پنجهزارتا هم می‏گرفتی چیزی از احمقی کم نمی‏آوردی.
جان همانطور از خود راضی گفت:
- حالا عوض این حرفا برو دوسه بسته وردار برو دستی به سر و روت بکش. لباس مناسبی بخر. باید بریم، مجبوریم یک سر هم به شهردار بزنیم.
جولیانا یکهو تن صدایش عوض شد و با اعتراض گفت:
- پناه بر خدا. تو که می‏دونی اون مرده چقدر هیزه و از سر و کول من بالا می‏ره...
جان حرف جولیانا را قطع کرد و گفت:
- نگران نباش. ما فقط خودی نشون میدیم. اون فرش تابلوی ایرانی رو بهش می‏دم و تولدت مبارکی بهش می‏گیم و می‏ریم.
جولیانا مشغول نوشیدن ته مانده شرابش بود. جان از سکوت او استفاده کرد و گفت:
- او میدونه ما امشب سالگرد ازدواجمونه.
جولیانا بلند شد. گیلاس خالی خودشو گذاشت روی میز نهار خوری و بدون آنکه به پول‏ها نگاهی بکند به طرف آشپزخانه رفت و گفت:
- نه من همون شام سنتی خودمونو دوست دارم. حوصله تجملات ندارم. تازه من فکر کردم تو یادت رفته.
جان که بر خلاف جولیانا سرحال و پر انرژی بود گفت:
- یادم رفته؟ غیر ممکنه! من تازه به برادرم تلفن کردم. داره اسبی رو که دوست داری با قطار می‏فرسته مزرعه آقای جیمز. تمام فردا ما اونجاییم و تو تا بخوای میتونی اسب سواری کنی.
جولیانا خیلی کشیده و با حالتی رمانتیک گفت:
- آه جاااااااااان! حیف که دارم این ظرفارو می‏شورم و الا حتمن بغلت می‏کردم و می‏بوسیدمت.
جان با دلخوری گفت:
- آخه همه‏ی مستخدمار‏ام نباید مرخص می‏کردی.
جولیانا با ناز و لوندی خاصی گفت:
- می‏خواستم امشبو از خدا هم تنهاتر باشیم...
جولیانا ساکت شد. در کمد را باز کرد. یک قوطی در آورد و به جان گفت:
- این آخرین قوطی لوبیامونه!
جان بقیه شیشه سمیرانف را در گیلاسش خالی کرد و کفت:
- فردا می‏رم فود بانک. شایدهم بتونم صد دلاری تا سر برج از جیمز دستی بگیرم.

0

داستان کوتاه یک زندگی بلند

پدر مرتضی هم در هواپیمایی بود که سقوط کرده بود، اما هیچکس حاضر نبود به مرتضی که داشت به سرعت به طرف فرودگاه می‏راند زنگ بزند و بگوید پدرش نرسیده، رفته. گل که جای خود دارد. نان خامه‏ای هم خریده بود. می‏گفت که پدرش عاشق نان خامه‏ای است و می‏خواهد بدو ورود بخنداندش.
حالا ساعت از یک نیمه شب هم گذشته. اگر همه چیز درست پیش می‏رفت حد اقل پنج ساعتی از رسیدن مرتضی و پدرش به خانه گذشته بود.
سی سال دوری شوخی نیست. همین سی سال نا قابل مرتضای بیست ساله را کرده بود پنجاه ساله و پدر مرحومش بی عصا نمی‏توانست راه برود.

چه زود آدم مرحوم می‏شود و چه بد و بد موقع.

پلیس می‏گوید هیچ دلیلی ندارد که راننده مقصر باشد. دو سه نفر شاهد ماجرا می‏گویند: مرتضی یکهو پرید در خیابان و ماشین نتوانست ترمز بگیرد. اگر نان خامه‏ای ها و گل دستش نبود سرش آنقدر محکم به جاده نمی‏خورد.

می‏دانم با توجه به آنچه که مرتضی کشیده بود این داستان خیلی کوتاه است اما این روزها زندگی‏ها طولانی و داستانهایشان کوتاه‏تر می‏شوند.

5

گفتگوی تملق‏ها


4

با شرح


معمولاً کاریکاتور بدون شرح مرسوم و متداول است اما چه چیز این وبلاگ به روال عادی است؟

شرح: حتماً جناب «پرزیدنت تقلب» در باره اسرائیل و هولوکاست چیزی گفته که مهران اقدام به کشیدن این کاریکاتور کرده اما حتی اگر نگفته باشد انتشارش جای دوری نمی‏رود دو رو صبر کنید حتماً در اینمورد چیزی خواهد گفت.

1

هفت بهایی و خواهر شیرین عبادی


شیرین عبادی با اشاره به دادگاه هفت بهایی گفت که هیچ مدرکی دال بر مجرمیت موکلانش وجود ندارد و اگر دستگاه قضایی بخواهد بر اساس مستندات حکم صادر کند، موکلانش تبرئه خواهند شد. ولی اما ولاکن خواهید دید که دستگاه قضایی به هفت دلیل زیر این هفت نفر و خواهرِ شیرین عبادی را محکوم خواهد کرد:
- چرا آنها هفت نفر هستند و چرا در میانشان زن هم وجود دارد؟
- چرا در این مدت در زندان مانده‏اند؟ با این عملشان غیر از تخریب نظام قصد دیگری داشته‏اند؟
- چرا در انتخابات تقلب کردند و چرا گذاشتند حضرت رهبر آن نطق پر ایراد بعد انتخابات را ایراد بفرمایند؟
- چرا برای نجات خود از زندان اقدام به قتل ندا آقا سلطان کردند؟
- چرا از تأیید بهایی شدن شیرین عبادی خود داری می‏کنند و چرا خواهر او را دستگیر کرده‏اند؟
- چرا در اینهمه مدت که نظام به آنها فرصت داد توبه نکردند و به اسلام مشرف نشدند؟
- چرا در زمانی که آنها در زندان بودند حرمت عاشورا شکست و استادی که بر علیه حضرت رهبر امضا جمع می‏کرد ترور شد؟
بعد از تحریر: به نظر شما هفت دلیل مسخره‏تری که به نظر دستگاه قوه قضایی برای محکومیت این هفت ایرانی نزدیکتر باشد کدامند؟

0

آزادی حق ماست

1

برای دردهایی که هائیتی در آن مرده


تاریخ هائیتی با خشونت و نا آرامی همراه بوده است و شورش بردگان علیه اربابان سفیدپوست در اواخر قرن هجدهم سرانجام به پیروزی بردگان و اعلام استقلال این سرزمین منجر شد هرچند این واقعه به بحران های سیاسی در این سرزمین پایان نداد.
هایئیتی از سال 1915 تا سال 1934 در اشغال ارتش آمریکا بود و پس از خروج آمریکاییان توسط دولت های ضعیف و عمدتا دست نشانده آمریکا اداره می شد.
در سال 1957، پزشکی به نام فرانسوا دووالیه - موسوم به پاپا دوک - به ریاست جمهوری هائیتی انتخاب شد که در سال 1964، خود را رئیس جمهوری مادام العمر اعلام داشت و تا زمان مرگ در سال 1971، در راس یک نظام دیکتاتوری بر این کشور حکومت کرد. بیشتر بخوانید

3

بازی با رموت کنترل


3

آغاز دوران انفجار

در تهران بمبی را در موتوری جا سازی کرده موتور سیکلت را مثل الاغی بسته‏اند به درختی که روبروی خانه یکی از اساتید دانشگاه تهران بوده. ایشان که از خانه بیرون می‏آید کسی با رموت کنترل بمب را می‏ترکاند و استاد دانشگاه را می‏کشد. تا اینجا ماجرا شفاف است. اما خبرگزاری فارس و مقامات ریز و درشت برای گل آلود کردن جریان اطلاع رسانی، وارد ماجرا می‏شوند. استادی را که نامش پای نامه اعتراضی اساتید به خامنه‏ای بوده و از طرفداران مهندس موسوی است، استادی ولایی و بسیجی و انقلابی معرفی کرده در ترورش پای اسرائیل و آمریکا را به میان می‏کشند و حتی آنرا به گردن انجمن پادشاهی ایران می‏اندازند. اسرائیل و آمریکا و انجمن پادشاهی ایران آنقدر سر و زبان و تریبون دارند که از خود دفاع کنند. مسعود علیمحمدی هم با همه بدشانسی آنقدر شانس داشت که در تهران زندگی کند و استاد دانشگاه تهران باشد و مرگش بشود خبر داغ تمام خبرگزاریها. سخت نگران سایر اساتیدمان هستم که در استانهایی مثل سیستان و بلوچستان زندگی می‏کنند و در کنار جنبش مردمی ایران سعی دارند آقا را از خواب بیدار کنند اما حضرتش به جای گوش دادن به آنها با دیوانگان وزارت اطلاعات کمر به قتل آنها می‏بندد و حتی خبر مرگشان هم زیر شن‏های روان حرکت‏های ساندیسی گم و گور می‏شود. آغاز دوران انفجار است، در هر خبر مرگی اول برای دومار روی دوشهای حضرت رهبر نگاه کنید.

1

ورژن جدید پیشگویی‏های شاه نعمت‏الله ولی

حضرتش دیشب به خوابم آمد و این نسخه را دیکته فرمودند. سکته های وزنی ارتباط پیدا می‏کند به خواب آلودگی بنده و الا از لحاظ اوزان عروضی بنده در سنگین وزن هم شعر سروده‏ام!

قدرت ملت بیدار می‏بینم

حالت نظام غدار می‏بینم

از نجوم این سخن نمی‏گویم بلکه /ازحضور این امام! می‏بینم

روز شنبه یا جمعه‏ای من /تن او خسته و بیمار و زار می‏بینم

نفس رهبر چون رود بیرون ز تنش/ فیروزآبادی را بر سر کار می‏بینم

هست فصل خونریزی در عهدش /مردم ایران را بر سر دار می‏بینم

چون دو- ده روز سرداری کرد/ سرداریش را بر کنار می‏بینم

مجتبی گر به تخت بنشیند/ بوالعجب روزی به روزگار می‏بینم

غارت و قتل مردم ایران /دست حوزه، عجب به کار می‏بینم

چاپیدن و بردن در عهدش /سخت، بی اختیار می‏بینم

ظلمت ظلم «آقایان» دیار/ بی حد و بی شمار می‏بینم

ظلم آشکار، تجاوز و تحقیر/ بر مرد و زن شعار می‏بینم

جنگ و آشوب و فتنه بسیار /در کمین، بی شمار می‏بینم

بر سر هر کوی و هر برزن /نام او زشت و خوار می‏بینم

صد البته، شکر خدا نیامده /سلطه‏اش تارومار می‏بینم

سیدی را از نسل آل رسول/ بنده در حال فرار می‏بینم

حضرت مهدی آشکار هم شود/ امتش چه تار و مار می‏بینم

نجات را در دانایی مردم و قانون /در رفتار و گفتار می‏بینم

رهنمای آزادی بیان و احزاب / شفافیت در کنش و کردار می‏یبینم

عدل و دادی چو می شود پیدا/ دولتش را چه پایدار می بینم

هرکجا رو نهد ایرانی /فرش قرمز را، برقرار می‏بینم

بعد این تباهی از میان برود ریش /چون نگار در میان می‏بینم

غم مخور زآنکه من در این تشویش /خرمی وصل یار می‏بینم

بعد از این خود آدم خواهد آمد/ که من انسان را مدار می‏بینم
دولت انسانی آشکار شود/ همچنان که من آشکار می‏بینم

فارس و ترک و کرد و بلوچ/ در برابر قانون، همه در کنار می‏بینم

بعد از تحریر: خوب یادم نیست ولی انگار در خواب ایشان گفت:
هر کس نکند این نسخه جدید را به هفت نفر ایمیل/ من او را ساندیس خوار می‏بینم

4

خر در چنگ گرگ


خری مستخدم گرگی شد و با سم خود جسم سختی بساخت و با آن برای گرگ چندان بکشت که معروف شد به خلخالی حضرت رهبر و سم‏اش عاقبت مثل چنگ و چنگال و خودش چون گرگ شد. شیران که بعد از تقلب حضرت رهبر به مصاف گرگ بلند شدند اوضاع به نهضت آب پرتقال(انگور) ساندیس کشید اما بی نتیجه ماند لذا گرگ عزم کرد که خر را به رسم قربانی به جای خود تقدیم شیران کند. خرگوشی گفت: الا یایهالشیران خر را برهانید که چون فاتحه‏ی گرگ بزرگ خواندید او عبا از جنایات گرگ‏ پسر بردارد و آقا مجتبی را به تاریخ معرفی کند.

عکس تزیینی نیست. رویش کلیک کنید

3

ترجمه آخرین نطق رهبر به فارسی خودمانی

از ترجمه جملات عربی به خاطر نا آشنایی به آن زبان معذورم


مردم عزیز قم شرایط در تهران جوریه که دیگه نمیشه اونجا مثل سابق یک شکم سیر نطق کرد و به مشکل بر نخورد. اینه که من خدمت شما رسیدم. اینجا برادران بهتر میتونن شماها رو جمع کنن و بالاخره اینجا حوزه هست و آیات عظام. که البته به جز تک و توکی بقیه بحمدلله نشان دادند که بلدند تا آخرین دقیقه جزو «علما» بمانند و در خط دشمن نغلتند و دم از حقوق عوام نزنند. همانطور که مستحضر هستید و علما برایتان گفته‏اند در یک نظام الهی عالم اگر بخوابد هم مساوی عبادت است.
یک کلمه هم من در مورد اون حرکت قم بگم که خیلی بصیرت داشت چون بر علیه شاه بود و شاه خودش حکومت الله نبود بلکه حکومت سایه بود و عربیش را هم همه شما بلدید: السلطان ظل‏الله. الحمدلله حضرت امام که آمدند خودشان در بدو ورود حاکم نشده روح الله بودند که خودش مثقالی کلی با ظل‏الله تفاوت دارد و بعد که نظر مبارکشان سیصد و شصت درجه با نظرشان در لوفل لوشاتو اونورکی چرخید، حکومت شد حکومت خود الله. که هر نوع ایستادگی در مقابل چنین حکومتی خودش حرام است و باید با مُرِ قانون با آن رفتار شود والا من مرض نداشتم از وسط اینهمه کلمه شیرین و لطیف واژه زبر و تلخ مُر را انتخاب کنم.

دو کلمه هم راجع به حرکت نوزده دی بگم که زیاد محرمی نشه. خوب این حرکت همه اتون میدونین که یک حرکت خودجوش دولتی- حکومتی بود که در آن حتی عمه عبدالقادر بلوچ هم شرکت کرده بود که در دورترین شهرهای بلوچستان زندگی می کنه و جزو بلوچهایی است که تونسته در سایه نظام قرار بگیره و اعدام نشه. در چنین حالتی حجت تمام است.
دو کلمه هم من به اون بچه های بسیجی خودم بگم که در حرمت شکنی عاشورا ناراحت شدند که حق هم داشتند. آخه یک عده در روز عاشورای حسینی که خود سرور شهیدان با یک حرکت سیاسی جلوی ظلم ایستادند، چطور به خودشون اجازه میدن که با یک حرکت سیاسی جلوی ظلم بایستند و حرمت عاشورا را بشکنند؟! ولی معذالک این جوونها باید صبر داشته باشند. درسته من بعد انتخابات عصبانی شدم و زنجیر همه اونا رو باز کردم اما من که نگفتم حمللللللللللللللللللللللللله. مملکت مسئول دارد و مسئولین خودشان میدانند کجا بگویند حمله. مثل همین تیراندازی به ماشین کروبی. که گلوله شلیک می شود به ماشین می خورد اما به کروبی چی؟ نمیخورد. چرا؟ چون نمیخواهیم به دشمن کمک کنیم. خداوند نگهدار همه شما باشد که بیدارید. ولله، بخدا من صدتا سجده بکنم کمه که هنوز بعد از اون کارایی که من کردم باز اینهمه آدم هست که بیدارند! و جمع می شوند تا من نطق کنم.

0

حجتی از حجج

برو آقا. برو مواظب یک تومانی‏ای باش که در جیبت هست و مواظب باش تا خر و خودت نمرده‏ای پیاده نشوی. برو جانم، حالا که قصد داری تا لب گور خودت را بازنشسته نکنی حد اقل برو همان پشتک واروها را بزن که تا حالا برایت آب و نان شده. آن بیسوادهایی که تو به آنها سواد یاد دادی اگر با سواد شده باشند می‏دانند که توبره اگر نبود قطر گردن و شکمت نصف حالا بود. اگر بیسواد مانده‏اند حیف است که تو هم از توبره نخوری هم از آخور. چون هم استعداد داری هم رو.

بعد از تحریر: لا الله الا الله

1

دو روی یک روح‏الله


3

تبلیغ خصوصی

ماریا یکی از چهار دخترم و یکی از پنج فرزندم مثل بقیه قلم به دست نبود و عکاسی می‏کرد. بدون اصرار من امروز خبر داد وبلاگ زده. دلم میخواد تشویق بشه. اگر انگلیسی میخونید و حال دارید اینجا سری به او بزنید و کامنتی بگذارید و اگر از همین یکی دو نوشته و عکسی که گذاشته خوشتان آمد ایمیلتان را بگذارید و مثلاً جزو آبونه‏هایش بشوید راه دوری نمی‏رود پر در می‏آورد و تشویق می‏شود. ما حکایتی هستیم که در فرزندان خودمان ادامه پیدا می‏کنیم تا بشر به فردا برسد

0

جرم محاربه

جبرئیل و میکائیل به خانه عزرائیل رفته بودند دیدند او عکس امام خامنه‏ای را در اتاقش زده. گفتند یا ایهالعزرائیل ما ذا هذا نکند انت بسیجی شده‏ای. عزرائیل گفت لا ولله هذا بنده خدا العزرائیل فی ایران و الحق الکبیر فی گردن من و انی خیالم راحت اللخصوص ماشا الله نامبرده الابداع یک عدد طرح جرم محاربه که القبض الروح دسته دسته فی خمس نهار. جبرئیل و میکائیل گفتند خوب حالا فارسی حرف بزنیم بگو چرا عکسشو گذاشتی رو دیوار اتاقت. عزرائیل گفت: واسه اینکه اگه آقا خدا گفت قبض روحش کنم بگم لا الله الا انت ولی چاکرت این یک فقره رو انجام نمیده.

0

آینده سفر با هواپیما و بازدیدهای امنیتی

2

نظر یک خر راجع به استعفای حسینیان

خری را پرسیدند نظرت راجع به استعفای روح‏الله حسینیان چیست؟ گفت این روح‏الله هم مثل آن روح‏الله علاقه زیادی به قبض روح دارد. به نظر من دارد بازار گرمی می‏کند طرح محاربه خودش را به تصویب برساند و الا او به خوردن از آخور چنان عادت کرده که اگر به بهشت هم ببرندش به طویله بر خواهد گشت.

3



بیابانم.

گم شده

زیر شن‏های روان

چشمم به رد پایی

بگذر

از تپه‏های اندوهم

***********
شانه به شانه‏ام مرگ می‏آید
به خانه‏ام ببر

ای تو زندگی

**********

ماه گم شده
در باران گریه
گونه‏ام
تشنه‏ی دست تو
در خواب‏های آشفته‏ای می‏میرم
پشت کدام بیداری مانده‏ای
به خوابم بیا

3

به!عجب

به آقای علمی و سهیلا خانم و بازماندگان شاعر گمنام که خوابید در شهر ما

حسین آقا جلوی ما تمام کرد. تازه آمده بود. از همانجا گفته بود که مرگ رسیده دم دستش. دوست ما برایش از همین نطق‎‏ها که ما برای والدینمان می‏کنیم، کرده بود اما ما هر چقدر که بگوییم در کانادا مردم تازه بعد هفتاد سالگی می‏روند مسافرت، پدر و مادران آنطرف آب بعد از هفتاد سالگی مثل فواره‏ای که یکهو خاموش بشود سقوط می‏کنند.
حسین آقا فقط هفتاد سال نداشت، در کشتار شصت و هفت دو سه‏تا بچه‏اش را اعدام کرده بودند. اصلاً داشت راجع به آنها و آن روزها حرف می‏زد. تا گفت: اسمم را گرفتند... چشمم که به ساک افتاد... جمله را تمام نکرد و خودش تمام کرد. تکانی هم نخورد. همانطور که می‏گفت: اسمم را که گرفتند... مکث کرد. بعد با بغض ادامه داد: چشمم که به ساک افتاد... حرف توی دهانش ماند. من فکر کردم می‏خواهد نفسش را تازه کند. فکر کردم آن بغض را باید یکجوری فرو بدهد. همه منتظربودیم بگوید بر سر او و همسرش چه آمد. چطور ساک را گرفتند. چطور زار زدند. در راه خانه چه کردند و بعد از آن، خانه چطور جهنم شد. اما او تمام کرده بود.
پسر حسین آقا استکانهای خالی را برده بود که دوباره چای بیاورد. تقریباً همه گفتیم لازم نیست اما پدرش آمده بود. آنهم بعد بیست سال. کسی حریفش نمی‏شد. از قول پدرش می‏گفت، بابا میگه: « از اینا تمومه. رفتن. تو تاکسی که میشینی از خود رهبر شروع می‏کنن. اونم از فرق سرش. میان تا لقمه خور تهِ کوچه». حسین آقا چشمهایش برقی می‏زد و می‏گفت: استغفر‏الله بعضی‏ها هم میرن تا خود آسمان هفتم. اما حالا چشمهای بی برقش باز مانده بود.
من در فیلم‏ها دیده بودم که می‏روند و پلکهای مرده را روی هم می‏کشند. از خودم می‏پرسیدم چرا باید آنها را ببندم؟ بگذار باز بمانند. بگذار هر چقدر که می‏خواهد خیره بشود. پسر حسین آقا آمد. سینی چای دستش بود. گفت: به! عجب! بابا تخفیف داده و گذاشته نفسی بکشید... جلوتر که آمد نگاهی به ما انداخت و نگاهی به حسین آقا. سینی چای از دستش افتاد. مجسمه شد. با فریادش که افتاد به پای پدر، زنش هم رسید. بچه‏هایش هم آمدند. ما همه ساکنان غربت کنار آنها یکی شدیم. حسین آقا پدر همه‏ی ما شد و تلخی به جانمان افتاد و هزاران اندوه ما برای هر داستان او اشک می‏ریخت.

2

من و دکتر لی

دکتر لی دیوانه شده بود. اما هیچکس نمی‏دانست و هنوز بیماران زیادی اصرار داشتند که او را ببینند. افرادی که با دکتر لی کار می‏کردند متوجه شده بودند که او دکتر لی قبلی نیست، اما خیلی جربزه می‏خواهد که سکرتر یک کلینیک بیماری یک دکتر را اعلام بکند. زن دکتر لی یک سال قبل که هنوز دکتر کبکش خروس می‏خواند از او جدا شد. اگر حرف خانمش را ملاک قرار بدهیم او می‏گوید دکتر دیوانه به دنیا آمده! اما خوب هر کس که عصبانی باشد اغراق هم می‏کند.

ناگفته نماند که مادر دکتر می‏گوید «دکتر هفت ساله که بود با تفنگ بادی گربه همسایه‏رو زد و کشت». اما خوب هم دکتر و هم گربه جفتشان بدشانسی آورده بودند و الا ساچمه شلیک شده از تفنگ بادی یک بچه بازیگوش که نمی رود بنشیند در گیجگاه یک گربه. بعضی وقت‏ها زندگی برای آدم پرونده می‏سازد. بعضی وقتها هم ما برای آدم‏ها پرونده می‏سازیم. مثلاً همین دکتر لی بنده خدا را در نظر بگیرید. شما می‏ شوید خواننده. من هم می‏شوم نویسنده. ذهن من عینکش را می‏گذارد و از میان انبوه اسم‏هایی که شنیده «لی» را بر می‏دارد. یک عدد لقب «دکتر» هم می‏بندد به نافش. من هم در جا این دکتر لی من در آوردی را دیوانه می‏کنم. خالق بودن این حسن‏ها را دارد.هر بلایی که دل خالق بخواهد سر مخلوق در می‏آورد کسی هم اعتراضی نمی‏کند. بعد برای شما می‏نویسم که دیوانگی دکتر لی را هیچکس نمی‏دانست و شما هم چون دیوانگی خیلی‏ها را بعدها تشخیص داده‏اید می‏پذیرید که چنین حرفی درست باشد. این را که پذیرفتید برای من خیلی راحت است که برایتان بنویسم هنوز بیماران زیادی اصرار داشتند او را ببینند! چون غیر ممکن است شما افرادی را که اصرار داشته‏اند بروند و از دیوانه‏ای کمکی، شفایی، معجزه‏ای بخواهند ندیده باشید. حرف‏هایی از قبیل حرف‏های سکرتر و همسر و مادر هم اینقدر به گوشمان خورده است که شما هم آن دوسه تایی را که من نوشتم بدون هیچ قسم خوردنیبپذیرید.

بگذریم، یادم رفت اصلاً چرا حرف به اینجا کشید. اهان یادم آمد! امروز خود من کنجکاو شدم و رفتم که دکتر لی را ببینم. در مطبش جای سوزن انداختن نبود. سکرتر حاضر نبود به من نوبت بدهد. گفت تا همین بیماران را ببیند روز تمام شده. آهسته طوری که کسی نشنود به او گفتم:
من می‏دونم که دکتر دیوونه است! بهش بگو حتماً میخوام ببینمش. خیلی مهمه. و الا در عرض دو دقیقه با یک پاک کن تو و این مطب و دکتر و همه این تشکیلات رو از داستان خودم پاک می‏کنم.
سکرتر به من نگاه کرد و اسمم را نوشت و گفت بفرمایید بنشینید! کیف کردم. مخصوصاً شانه‏هایم را انداختم بالا و در حالی که با لبخند به او نگاه می‏کردم سلانه سلانه به طرف یک صندلی که تازه خالی شده بود راه افتادم. خوب سر جای خودش نشانده بودم‏اش. به هر حال باید می‏دانست که من او را آنجا گذاشته‏ام. نمی‏تواند به خود من نوبت ندهد.
لحظاتی بعد سکرتر رفت داخل دفتر دکتر. بیرون که آمد، دکتر هم پشت سرش بیرون آمد. درست همانطور که حدس زده بودم به من اشاره کرد که بروم داخل! چند تا از منتظرین زیر لب چیزی گفتند اما کسی اعتراضی جدی نکرد. وقتی با دکتر تنها شدم با صدای بلند خندیدم و با اشاره به رنگ و روی پریده‏اش گفتم:
-اهان! دکتر لی، فکرشو نمی‏کردی یکی پی به دیوونگیت ببره؟ ولی نترس من اومدم با تو یک معامله بکنم.
دکتر لی که دست به سینه ایستاده بود به میزش تکیه داد و با یک دست چانه‏اش را گرفت و پرسید:
-چه معامله‏ای؟
گفتم: تو برای دادگاه من بنویس که من کاملاً سالمم و میتونم بچه‏هامو ببینم من هم در عوض برای خوانندگانم خواهم نوشت که تو دکتری کاملاً سالم هستی.
دکتر لی بازو بند فشار خون را بر داشت و آمد به طرفم و گفت:
- تو باز دواهاتو نخوردی؟!
با اعتراض گفتم:
-می‏خوای بگی من دیوونه‏ام؟ دلیلی هم برا این ادعات داری؟
گفت:
- بعله جانم. آخه دکتر لی کیه؟ من دکتر ادواردم. دکتر تو. تو هم نویسنده نیستی. روزنامه پخش می‏کردی. حالا هم مدتیه که مریضی!

5

یادی از فروغ


فروغ جان
انگار همین دیروز بود که می‏گفتی:
می‏توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد

می‏توان در گور مجهولی خدا را دید
می‏توان با سکه‏ای نا چیز ایمان یافت

می توان در حجره‏های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر

می‏توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت

می‏توان چون آب در گودال خود خشکید ...

فروغ عزیز! ای عاشق دل سوخته‏ی آن روزها، نیستی که ببینی این روزها در سینه عاشقان، امام تازه چطور گلوله می‏کارد و آنها چگونه سیاهی و سختی آسفالت را با خون خود آب می‏دهند.
امروز زاد روز توعزیزاست. شاید خیلی‏ها یادشان برود اما دل عاشق‏ات نگیرد چون ما در گیر و دار برگزاری شب هفت و شب چهلم عزیزانمان هستیم. ندا و سهراب و بقیه نازنینان حتمن آنجا هستند، خیلی‏ها هم در همین چند روزه فرستاده شدند. اما نگران نباش! درست است این جنبش مخالف خشونت است اما مردم می‏دانند که همیشه حق دفاع شخصی را در مقابل ظالم دارند و تا قهوه آقا! را نخورند از پا نمی‏نشینند. نیستی که ببینی صیادان ولایت فقیه چگونه از جوی حقیر ظلم که به گودال تاریخ می‏ریزد قصد صید حکومت را دارند.
فروغ عزیز یادت باشد برای خودت یک جشن تولد مفصل بگیری! ما اما همه شادیهایمان را جمع کرده‏ایم تا در سقوط این نظام از خجالت تاریخ در بیاییم.
به فریدون که نگذاشتندش بماند و این روزها را ببیند سلام برسان.

1

از رباعیات خیام

دعوت خیام و شاملو و شجریان و گهرام بلوچ باشیم برای چند دقیقه یوتوب

5

درز گرفتن

خواب دیدم دارم با شیطان تخته نرد بازی می‏کنم. او مرتب جفت شیش می‏آورد و من پشت سر هم یک و دو. گفتم:
- لا الله الا الله
شیطان خندید و گفت:
- اگر غیر از خدا خدایی نیست پس چرا به داد توی بینوا نمی‏رسه که داری مارس می‏شی؟!
راستش را بخواهید نه تنها جوابی نداشتم بلکه استغفر‏الله خیلی هم از دست خدا کفری بودم اما نخواستم پیش شیطان کم بیارم. گفتم:
-همینش مونده که خداوند عزوجل بیاید پایین و بنده‏گانش را در قمار کمک کند! آنهم قماری که با شیطان بازی می‏کنند!
ملعون قاه قاه خندید و گفت:
- بفرما، همین حالا بیدارت می‏کنم. همین حالا به جای خودم با زندگی همبازی‏ات می‏کنم. به جای قمار می‏گذارمت سرِ کار. نه آن سرِ کاری که سرِکاری باشد بلکه سرِ کاری که کاری باشد. از آن کارهایی که بناست هر که نان از عمل خویش خورد منت از اون یاروی اونجایی نبرد. میخوام ببینم اونجا مهره‏هات چطوری مینشینه و باریتعالی چطوری به دادت می‏رسه!
این را که گفت از خواب بیدار شدم. خواب یادم نبود اما هزار بدبختی‏ام به یادم آمد. با خودم گفتم:
- جفت شیش می‏خواهد وضع خراب و جز کور کور نمی‏دهد طاس زمانه...
هنوز «ه» زمانه را نگفته بودم که خواب یادم افتاد.
«لا الله الا الله»
«لعنت به شیطان»
اینها را نه در خواب می‏گویم نه در بیداری. اینها را می‏گویم تا مسئله را درز بگیرم.

2

ترجمه نامه سرکار تیمسار حاج آقا سردار محسن خان رضایی

سید علی سلام علیکم
حالا که اینهمه خرج کردیم و کلی ساندیس دادیم و نتونستیم آبی روی خاکی که تو عاشورا برسرمون ریخته شد بریزیم .بیا با بوق و کرنا از شور و احساس خالصانه و عاشقانه مردم به ولايت و نظام مقدس جمهوری اسلامی حرف بزنیم و شایعه کنیم که توسل به امام حسین وسیله نجات ملت ایران است. از طرفی با توجه به این نامه میر حسین موسوی تا تنور داغه فوری بیا با دادن یک اعلامیه اونو یک نوع عقب نشینی بخر و درجا خیلی گرون بفروشش به ملت و بدینوسیله در جبهه معترضین یک شکاف بنداز. سید علی جان به جان نان و نمکی که در دوران ریاست جمهوری تو و رئیس سپاه پاسداران بودن خودم خوردیم اینها رو اکبر هاشمی رفسنجانی به من دیکته نکرده. من خودم هر وقت شرایطی مناسب باشه یک نامه می‏نویسم چون سرباز ملت ایران و جنابعالی هستم. می‏گم ها چه دورانی داشتیم. یاد محرم‏های دوران انفلاب و دوران دفاع مقدس بخیر تاخت و تاز عاشورایی داشتیم در میان مردم و بزرگان کشور. انشا الله به موقع بجنبی و دوباره بتونیم همون فرهنگ عاشورایی را بر مردم حاکم کنیم تا دوباره ایثار کنن و ما به نشاط سیاسی جدیدی همراه با تقویت اعتماد برسیم
بعد از تحریر: دیشب شام خدمت آقای هاشمی بودم سلام میرسوند(دوتا چشمک یاهویی و یک شکلک خنده‏ی دندان دار یاهومسینجری)
تیمسار حاج سردار محسن رضایی سرباز ملت ایران و جنابعالی

******

نامه اصلی این سردار عجیب و غریب تاریخ ایران را در اینجا بخوانید

3

برادر پینوکیو


5

دوهزار و ده مبارک


*************
No more champagne

And the fireworks are through

Here we are, me and you

Feeling lost and feeling blue

It's the end of the party

And the morning seems so grey

So unlike yesterday

Now's the time for us to say...

Happy new year

Happy new year

May we all have a vision now and then

Of a world where every neighbour is a friend

Happy new year

Happy new year

May we all have our hopes, our will to try

If we don't we might as well lay down and die

You and I

Sometimes I see

How the brave new world arrives

And I see how it thrives

In the ashes of our lives

Oh yes, man is a fool

And he thinks he'll be okay

Dragging on, feet of clay

Never knowing he's astray

Keeps on going anyway...

1

پیدا کنید فرد مشکوک را

مدتی است که مردم همیشه در صحنه تحریک شده‏اند و به خیابان می‏ریزند. با اینکه آنها خس و خاشاکند و اندکی بیش نیستند و مشتی بزغاله و گوساله هستند اما شخصی مشکوک به میان آنها می‏رود و بر خلاف نظام ولایت فقیه به آنها تعرض می‏کند. همانطور که باعث به شهادت رسیدن شهید ندا آقا سلطان هم شد. خوشبختانه هم خواهران و هم برادران زینب آن آقا را شناسایی کردند ولی او نویسنده و دکتر و وبلاگ نویس از آب در آمد و علیرغم ایثار خواهران و برادران مشخصات شخص مشکوک به آن آقا نچسبید. متأسفانه پیدا کردن «شخص مشکوک منا سب» همین بدبختی‏ها را دارد و اگر مواظب نباشیم حتی اگر رئیس جمهور و هوگو چاوز هم شهادت بدهند که عین همان آقا چند جای آمریکای لاتین دیده شده باز هم مشخصات نمی‏چسبد و وقتی نچسبید ایثارها هدر می‏روند.
با کمال تأسف این شخص مشکوک هنوز در خیابانها رها است و حتی در همین تظاهرات اخیر با اینکه برادران انتظامی مسلح نبودند و همینطوری برای تماشا رفته بودند، نامبرده از فرصت استفاده کرده به خواهر زاده مهندس موسوی هم شلیک کرد و او را از پا در آورد. اگر مهندس موسوی آن مهندس موسوی قبلی بود از این شهادت خوشحال هم می‏شد اما او امروز از سران نفاق است و مثل نیویورک تایمز فکر می‏کند دستور از مقامات بالا صادر شده. این فرد مشکوک موفق شده به طرز مشکوکی نیسانی را که اصلاً مشکوک نبوده به دست آورده و با آن از روی یک نفر دو سه بار رد بشود و باعث نشستن غبار به چهره نورانی حضرت رهبر و نظام بشود. نظام از ترس این فرد مشکوک مجبور شده است تعداد زیادی از دختران و پسران و زنان و مردان را به جای امنی منتقل کند و تا مادامی که با کمک شما موفق به دستگیری این فرد مشکوک نشود وظیفه خود می‏داند که از عزیزان شما پذیرایی به عمل بیاورد. وعتصمو به حبل‏الله جمیعاً و پیدا کنید شخص مشکوک را
توضیح: این نوشته مونیرو جان را می‏خواندم که این را نوشتم

3

بازجویی اولیه از نوشین عبادی



بازجو: اسم؟
متهم: نوشین
اسم خانوادگی: عبادی
عجب شما با اون خانم شیرین عبادی نسبتی هم دارین؟
متهم: بعله ایشون خواهر من هستند.
بازجو: ایشون رو ول کن شما چکاره اون خانم هستین.
متهم کمی فکر می‏کند و می‏گوید: خوب خواهر ایشون.
بازجو: خواهر ایشون چی؟ هستین؟ نیستین؟ روشن کنین و مبهم حرف نزنین. مجبورمون نکنین مجبورتون کنیم به حرف زدن.
متهم: بعله من خواهر شیرین عبادی هستم.
بازجو: پس به جرمتون اعتراف کردین. اینطوری هم شما راحتین هم ما.
بازجو: شما فعالیت سیاسی دارین؟
متهم: خیر
بازجو: فعالیت حقوق بشری داشتین؟
متهم: خیر
بازجو: چرا نداشتین؟
متهم می‏ماند چه جوابی بدهد و ساکت می‏ماند.
بازجو: پس جواب نمیدین. باشه سه ماه که موندی تو انفرادی مثل بلبل حرف خواهی زد.متهم را می‏برند. متهم بعدی را می‏آورند

بعد از تحریر:

دکتر نوشین عبادی، خواهر شیرین عبادی، در فردای عاشورا (۷ دی / ۲۸ دسامبر) در منزل خود دستگیر شد. به گفته‌ی شیرین عبادی، برنده جایزه نوبل صلح، خواهرش را به گروگان گرفته‌اند تا او دست از فعالیت‌های حقوق بشری خود بردارد. اطلاعات بیشتر را اینجا بخوانید

2

کالبد شکافی زرهای یک سردار


سردار رادان فرموده‏اند چهار نفر در اغتشاشات امروز تهران کشته شدند؛ خوب این خودش ترقی بزرگی است چون یک سال قبل برای پذیرفتن چنین چیزی باید کمیته حقیقت یاب تشکیل می‏شد که سه سال بعد گزارشش را می‏داد و چهار سال طول می‏کشید تا آدم بداند که کمیته همه را گذاشته سر کار.
ایشان فرموده یکی از این افراد در میان جمعیت روی یکی از پل‌ها به پائین پرتاب شد. که نباید از حق گذشت خیلی طبیعی است. میلیون‏ها نخود هم بریزند روی پل یکی که سهل است ده ها از آنها پرت می‏شوند خدمت حضرت فاطمه زهرا سلام‏الله علیه. مسبوق به سابقه هم هست.


در مورد دو نفر دیگر ایشان فرموده‏اند که بر اثر حادثه تصادف با یک خودروی شخصی جان خود را از دست دادند. خوب این هم با عقل جور در می‏آید چون معمولاً در چنان شلوغی‏ای خودروها کمتر از صد کیلومتر در ساعت سرعت ندارند و در نتیجه به هر کس بخورند فاتحه‏اش خواندنی می‏شود. حالا جای خوشبختی بوده که خود رو به بیشتر از دو نفر اصابت نکرده و الا مصیبتی می‏شد و کشته‏ها را حداقل به پانزده نفر افزایش می‏داد.
سردار که تازه جانشین فرمانده نیروی انتظامی هست فرمود( معلوم نیست که اگر فرمانده بود چی می‏فرمود):‌ یک نفر نیز به طرز مشکوکی بر اثر شلیک گلوله کشته شده و این در حالی است که هیچ یک از نیروهای انتظامی حاضر در خیابان‌ها، از سلاح استفاده نکردند!
خوب با توجه به اینکه سردار فرموده مأموران مسلح نبوده‏اند به احتمال بسیار زیاد آن یک نفر همین خواهر زاده مهندس موسوی بوده که خود مهندس یواشکی او را با کلت کمری از راه دور زده تا آبروی نظام را ببرد.

بعد از تحریر: نظام و رهبر رفتنی هستند رادانها را به خاطر بسپاریم.