0

حذف یارانه‏ها


2

برای عبرت گرفتن


عکس را من در وبلاگ زیتون گرامی دیدم. لینک فلیکر را که دنبال کردم، زیر عکس نوشته شده بود: عاقبت پوسترهای خ.ر. در توالت خوابگاه دانشجویی. من این عکس را به منظور عبرت گرفتن سایر رهبران جهان اینجا می‏گذارم تا اگر گذرشان افتاد ببینند و بدانند که هرکس با مردم در افتد، برافتد. رهبران جهان چرا گذرشان به وبلاگ من بیفتد؟ برای عبرت گرفتن

2

حمله به سلیطه


0

اقتصاد ایران


1

تشکر


با درود و مهر فراوان
استقبال دوستان از این بیماری چنان گرم بود که من تشویق شدم هر از چند یکبار داوطلبانه مبتلا به سرخک و مخملک و دیفتری بشوم. واقعیت قضیه اگر میدانستم آنفولانزای خوکی تمام جبروتش همینی است که من دیدم مغازه را تعطیل نمی‏کردم و دوستان و سروران را از اینهمه راه دور به اینجا نمی‏کشاندم. زیاد هم بد نشد من بیشتر از آنی که این مریضی بیمار را زرد می‏کند زرد کرده بودم در پایان کار طلبکار هم شدم. آنفولانزای خوکی چند روز تب و لرز کشنده است که ما با چنین تبهایی بزرگ شده‏ایم بقیه‏اش سرفه‏ای است که اگر نفس داشته باشی و نبرد سرفه هم هیچ غلطی نمی‏تواند بکند. دلیلی که اینهمه برای بیماری‏ای به این زپرتی‏ای تبلیغ کرده اند احتمالاً همان قدرت گسترش سریع آن است. از حضورهمه خانمها و آقایان در قسمت نظرات که کلمات محبت آمیزشان در بالا رفتن پزمان و بهبود حالمان کمک کرد کمال تشکر را دارم

23

دربستر بیماری



سال دو هزار و نه دارد کلکسیون مریضی‏هایش را تکمیل می‏کند. حالا آنفولانزای خوکی گرفته‏ام. آنهم درست بعد از واکسن زدن! سه روزی است حالم مثل خوک بد است و صدایم اول شد مثل صدای اردک پیر حالا هم به کلی گذاشته رفته. ده روز باید در قرنطینه باشم که دو روزش گذشته. ببینم این آنفولانزای خوکی خطرناک هم هست؟ یک کم مثبت باشید جوابهایی ندهید که تا فردا زهره ترک بشوم.

1

ارسال مجدد نامه سعیدی سیرجانی


سال‏ها قبل سعیدی سیرجانی با نزاکت و حرمت تمام برای خامنه‏ای نامه نوشت و جان خود را روی آن گذاشت. این نامه را یک بار خود من در همین وبلاگ گذاشتم. حجم بدبختی‏ها و تعداد کشته‏هایمان آنقدر زیادند که فرصت نمی‏کنیم برای هر کدام از آن عزیزان، یادبود و سالگردی درخور برگزار کنیم. حالا که بازی وبلاگی نامه‏ی انتقادی به همت مسیح علی‏نژاد جزو موضوعات داغ وبلاگشهر است به یاد سعیدی سیرجانی نامه‏اش را مجددا برای حضرت رهبر ارسال می‏کنم تا او بداند ملت هیچ چیز را فراموش نمی‏کند و سعیدی سیرجانی با همین نامه، مرده‏اش زنده‏تر از زنده‏ی حرمت باخته‏ی حضرت رهبری است.

جناب آقای خامنه ‏ای
پيام عتاب ‏آميز جناب عالی را آقای صابری برايم خواند، و متاسف شدم، نه به علت اين که مورد قهر ‏آن مقام معظم قرار گرفته ‏ام و به زودی امت هميشه در صحنه حزب‏ الله حسابم را خواهند رسيد که مرگ در راه دفاع از ‏حق شهادت است و ما مرگ شهادت از خدا خواسته ‏ايم. تاسف و تاثرم از پندارهای باطل خويش بود و اميدهای برباد ‏رفته ‏ام درباره سعه صدر جناب عالی و سرنوشتی که ملت ايران در دوران رهبری شما خواهند داشت.‏بگذريم از لحن توهين ‏آميز پيام که حتی قاصد را شرمنده کرده بود و از هر مسلمان با تقوايی بعيد مي‏نمود تا چه رسد ‏به رهبر مسلمانان جهان. حيرتم از اين است که جناب عالی به استناد کدامين سند و قرينه و امارت مرا مرتد قلمداد ‏کرديد و نامعتقد به اسلام. اگر مستند به نوشته‏ های من است ای کاش موردش را مشخص می فرموديد، و اگر مبتنی بر ‏واردات غيبی است و اشراف بر ضماير که انالله و انااليه راجعون.‏‎می ‏دانم در حکومتی که مرحوم شريعتمداری با آن مقام فقاهت، مهندس بازرگان با آن تقوای دينی و سياسی، آيت ‏الله ‏منتظری با آن سوابق مبارزاتی دق‏مرگ و خانه‏ نشين و مطرودند، تکليف امثال بنده معلوم است و بر ما کجا برازد دعوی ‏بی‏ گناهی.‏و می دانم رهبر جليل القدری که با يک نهيبش نمايندگآن مجلس اسلامی در لاک سکوت و وحشت مي‏خزند، البته ‏می تواند با تيغ بيدريغ تکفير حمله بر من درويش يک قبا آرد.‏فرموده بوديد چرا اين همه مزايای حکومت اسلامی را نديده ‏ام و به تمجيد نپرداخته ‏ام. اين وظيفه اخلاقی را شاعران و ‏نويسندگان محترمی که با چرخشی ناگهانی در سلک هواداران ولايت فقيه درآمده ‏اند بهتر و موثرتر انجام مي‏دهند. ‏وانگهی رژيمی که علاوه بر فرستنده‏ های راديويی و تلويزيونی هزاران مسجد و منبر و مجلس را در اختيار دارد چه نيازی ‏به مديحه ‏سرايی مطرودان دارد، به خصوص نويسنده کج‏ سليقه‏ ای که هرگز در مدح هيچ امير و حاکمی قلم نزده است.‏فرموده بوديد چرا در انتقاد از حکومت شاه به جزئيات اداری پرداخته ‏ام؟ از همين انتقادهای جزئی هم شرمنده ‏ام که ‏بحمدالله در اين ده سال فرصت‏ شناسان حق مطلب را ادا کرده ‏اند و بر حاکم معزول تاخته ‏اند. وضع من در زمان شاه نيز ‏مانند امروزم بود. مينوشتم و چاپ مي‏شد و منتشر نمي‏گشت، ديکتاتور مغرور بدعاقبت مي‏پنداشت با شکستن قلمها و زجر آزادگان بر دوام حکومت خود می ‏افزايد. قطعا مقالات سانسور شده من در بايگانی ساواک موجود است. بفرماييد ‏مطالب از "يغما" و "خواندنيها" بيرون کشيدهِ مرا در مقوله سياست فرهنگی، ماجرای کاپيتولاسيون، مضحکه تغيير ‏تاريخ، شعبده جشنهای شاهنشاهی به حضورتان بياورند تا بدانيد بوده ‏اند مردم از جان گذشته‏ای که به هيچ دعوی ‏مبارزه و پيوستگی به دارودسته‏ ای از بيان حقايق پروايی نداشته ‏اند.‏اما در مورد کتابهای توقيف‏ شده بنده واقعا نمي‏دانم کجايش حمله به اسلام است يا اساس حکومت اسلامی. من ذاتا ‏از ريا و دروغ و تبعيض و ستم متنفرم و اين نفرت در نوشته ‏هايم منعکس است. اگر خدای ناخواسته همچو فاسدی در ‏دستگاه حکومت حاضر اين است که انتقاد از هر مسندنشين و مسئولی حمل بر "زيرسوال بردن رژيم" مي‏شود و لطمه ‏زدن به اساس اسلام و بهانه‏ ای برای سرکوبی و اختناق و نتيجه‏ اش همين که مي‏بينيم. من به آنچه در کتابهای توقيف ‏و خمير شده ‏ام نوشته ‏ام عميقا اعتقاد دارم و در هر محکمه‏ ای حاضر به پاسخ‏گويی ‏ام. اگر واقعا خلاف اسلام يا حکومت ‏واقعی اسلامی است، چرا بدين شيوه ‏های غير اخلاقی با من رفتار مي‏کنند. مگر مملکت قانون ومحکمه ندارد؟جناب آقای خامنه ‏ای توقع مردم مسلمان ايران از حکومت اسلامی جز اينهاست که مي‏کنند. در رژيم کمونيستی تکليف ‏خلايق معلوم است. همه فضايل و امتيازات در نيروی کار مفيد افراد ملت خلاصه مي‏شود و مناصب و مقامات در دست ‏طبقه کارگر است و استبداد کارگری حاکم بر جامع، در ممالک سرمايه ‏داری تمول و درآمد بيشتر ضامن قدرت اجتماعی ‏است و سرنوشت مردم در قبضه کسانی که به هر شيوه و از هر طريق صاحب آلاف و الوفی شده ‏اند. اما در حکومت ‏اسلامی ضابطه چيست؟ آيا فضايل منحصر به نماز و دعای بيشتر است و روزه طولاني‏تر و سجده غليظ تر و لقب حاجی ‏و انبوهی محاسن و کلفتی دستار و دعوی بسيار، يا به حکم آيه کريمه ان اکرمکم عندالله اتقيکم فضيلت افراد محصول ‏تقرب به حق است و قرب يزدان در گرو تقوی؟اگر چنين است اجازه فرماييد بی‏ هيچ ملاحظه و پروايی عرض کنم بسياری از اعمال سران حکومت خلاف تقواست. اين ‏را به تجربه شخصا دريافته‏ ام و اثباتش اگر خواستيد آسان است. بگذريم از دو سال اول که نابسامانی ها جواز ‏آشفته‏ گويی ها و آشفته ‏کاريها بود. در همين چندماه اخير بزرگانی که در خبرنامه ‏ها و جرايد مرا عضو حزب توده و خدمتگزار ‏شاه و مامور ساواک معرفی کردند، هم از معصيت سنگين بهتان باخبر بودند و هم از نحوه زندگی و خلق ‏و خوی من، به ‏فرض اين که با گذشته زندگی بنده آشنايی نداشتند به فيض مقام و موقعيت خويش مي‏توانستند از دستگاه اطلاعاتی ‏کشور جويای سوابق شوند و آنگاه دست به قلم ببرند، يا کسانی را مامور، که مزاحمت هايی از قبيل سنگ‏ پراندن و ‏شعارنويسی بر درويوار خانه‏ ام کنند.‏جناب آقای خامنه‏ ای بنده به خلاف حکم قاطع شما مسلمانی، صافی اعتقادم، و به دين و عقيده ‏ام مباهات مي‏کنم. هيچ ‏ابله مخالف اسلامی نمي‏آيد پانزده سال عمر خود را صرف تصحيح و چاپ مفصل‏ترين تفسير قرآن کند. کسی که به ‏اسلام بی ‏اعتقاد است، با چه انگيزه ‏ای قصيده "اين بارگه که پايه‏ اش از عرش برتر است" را تقديم آستانه قم مي‏کند؟ ‏کسی که دلبسته اسلام نيست در شرايط حاضر خاموش می‏ نشيند تا به نام مقدس اسلام هر ناروائی بر مردم تحميل ‏شود و اساس اعتقادشان متزلزل گردد.‏جناب آقای خامنه‏ ای، من بيش از هر مسلمان متعصبی با سلطه و نفوذ اجانب به هر صورت و در هر مرحله اعم از ‏شرقی و غربی در وطن عزيزم مخالفم و بيش از بسياری از مدعيان به حقانيت شريعت اسلام معتقد. به هيچ حزب و ‏دسته و گروهی نه در گذشته بستگی داشته‏ ام و نه بعد از اين می توانم داشته باشم. اگر هوس جاه و منصب داشتم ‏در سال ۵۷ دعوت وزارت را با سرعت و صراحت رد نمی کردم، و اگر در طمع مال و منال بودم مجبور نمی ‏شدم درين ‏سالهای پيری و ممنوع‏ القلمی خانه مسکونيم را که تنها مايملکم در پهنه جهان بود بفروشم و صرف معاش کنم. ‏آدميزاده‏ ام، آزاده ‏ام و دليلش همين نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشيدن جام شوکران. بگذاريد آيندگان بدانند که ‏در سرزمين بلاخيز ايران هم بودند مردمی که دليرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.‏
با تقديم احترام- سعيدی سيرجانی


سعیدی سیرجانی را نمی‏شناسید؟ کلیک کنید

فیلم کوتاهی در مورد سعیدی سیرجانی ساخته رضا علامه‏زاده

2

بازی وبلاگی نامه انتقادی به رهبر

جناب حضرت رهبر سابق، سلام علیکم
از اینکه لیز خوردید و از آسمان هفتم افتادیدزمین، از شما متشکرم. زمانی که خیمه‏اتان را نزدیک عرش برپا می‏کردید مگر می‏شد دو کلمه را، نپیچیده در دستمال یزدی، داد خدمتتان؟من انتقادهایم را از شما همان زمان که چپ و راست چفیه می‏مالیدید به محاسن مبارک و تبرک می‏دادید به این و آن و سعیدی سیرجانیها را می‏کشتید در زندان، از شما کرده بودم. حالا فقط می‏خواهم با جوانان در بازی‏ای که راه انداخته‏اند هم بازی بشوم. نسل مرا خمینی کشت و آواره کرد و آنقدر زنده نماند تا اسباب بازی ما بشود. خوشحالم برای نسل جدید. شمشیر نمی‏کشد. فحش نمی‏دهد. لی لی به لالای شما می‏گذارد و منتظر میماند. باورتان که شد و گاردتان را که باز کردید با ریشتان بازی می‏کند و به ریشتان می‏خندد. لیز خوردنتان مستدام و ریشتان پر پشت باد

**********

فراخوان انتقاد از رهبری ایده مسیح علی‏نژاد است و خطاب به کل وبلاگستان

0

آموزش برخورد


1

مخالفم


0

شک عظما


0

سیزده آبان وآمادگی سپاه


1

استکبار جهانی


0

راز آقای تامبسون


دختر کوچکم از ترس صورتش مثل گچ سفید شده بود. پله‏ها را با چنان سرعتی بالا آمد که موقع حرف زدن نفسش بند آمد اما بالاخره توانست بفهماند که در حیات خانه ما یک روح مشغول قدم زدن است! با تبلیغاتی که برای هالوین می‏شد من هم جای او بودم روح می‏دیدم. خانم گفت همان روز در انترنت خوانده که شب هالوین ارواح به زمین می‏آیند. با تعجب به او نگاه کردم و گفتم اگر هم درست باشد هنوز یکهفته مانده تا هالوین. گفت خوب ارواح هم اشتباه می‏کنند. دختر بزرگم که خودش را رسانده بود بالا گفت چون خانه‏ی ما نزدیک قبرستان هست این زودتر از بقیه آمده. بدون توجه به حرف آنها خودم را به در بالکنی رساندم تا ببینم ماجرا چیست. همه به دنبالم آمدند اما کنار پله‏ها ایستادند. اسکلتی که فقط پوست نازکی بر استخوانهایش باقی بود و پیراهن سفیدی بر تن داشت زور می‏زد که در بالکنی خانه ما را را باز کند. چشمش که به من افتاد بی حرکت ایستاد، نگاه کرد و لبخند زد. تک و توکی از دندانهایش سرجایش بود بقیه افتاده بودند. قیافه‏اش ترسناک بود. به نظرم رسید همسایه ما آقای تامبسون قصد داشته سربسر بچه‏ها بگذارد و مجسمه‏ای را که با رموت کنترل کار می‏کند یواشکی گذاشته آنجا. این فکر به من جرأت داد تا بروم و کاملاً به در بچسبم. روح به من با دست اشاره کرد که در را باز کنم. در مورد مجسمه بودنش شک کردم. با سر به درخواست روح جواب منفی دادم. ناگهان چنان برآشفته شد که دمپایی ابری خودش را درآورد و شروع کرد به کوبیدن شیشه . به صورت غیر ارادی به سمت پله‏ها جایی که خانم و بچه‏ها سنگر گرفته بودند دویدم. دخترها گفتند باید ماسکهای هالوینمان را بپوشیم تا گول بخورد و فکر کند ما هم روح هستیم. و بدون معطلی در چشم به هم زدنی رفتند بالا نه تنها ماسکهای خودشان را پوشیدند بلکه ماسک مرا هم که یک لباس خرسی بود آوردند. روح با دیدن دو تا دختر در لباس گرگ و گوسفند به وجد آمد و شروع کرد بالا و پایین پریدن و دور خودش چرخیدن. من هم تشویق شدم لباس خرسی‏ام را پوشیدم. روح که چشمش به من افتاد روده بر شد از خنده. خانم که روح را خندان دید کمی بیشتر جرأت کرد و آمد وسط. حالا من و دخترها دور اتاق می‏دویدیم و روحی را که به خانه ما حمله کرده بود سرگرم می‏کردیم. خانم گفت خارجیها با این کارشان ارواح را لوس می‏کنند. همینمان مانده که برای ارواح برقصیم. همین حالا به روش خودمان فراریش خواهم داد. او بلافاصله به طرف گاز رفت آنرا روشن کرد و یک مشت اسپند ریخت روی آن. دود اسپند که در خانه پیچید آژیر آتش نشانی خانه شروع کرد به آژیر کشیدن. روح چنان عصبانی شده بود و در را تکان می‏داد که احتمال داشت در کنده شود. من و دخترها رقص را کنار گذاشتیم و هر کدام پارچه به دست دودها را از جلوی دستگاهی که آژیر می‏کشید دور می‏کردیم. خانم معتقد بود صدای آژیر را که قطع کنیم بوی اسپند روح را فراری می‏دهد. من حواسم به بیرون بود که روح در را از جا نکند. چشمم به آقای تامبسون افتاد که آهسته و پاورچین با یک پتو درست حالتی را به خود گرفته که انگار قصد دارد جانوری را بگیرد. فوری لباس خرسی‏ام را در آوردم و به سمت در رفتم. روح که غرق تماشای خانواده ما بود متوجه حضور آقای تامبسون نشد و او توانست پتو را دور او بیندازد و او را بغل کند. با کمال تعجب روح بدون هیچ مقاومتی در بغل آقای تامبسون آرام گرفت. در را که باز کردم آقای تامبسون که از خجالت مثل لبو شده بود گفت بودجه آسایشگاه روانی را که قطع کردند و تعطیل شد مجبور شدم مادرم را درخانه نگهداری کنم. بعد در حالیکه مادرش را می‏برد خطاب به او گفت:
تو نباید بیایی بیرون اگه همسایه ها به پلیس زنگ بزنن من دچار دردسر میشم.

0

تقدیم به علیرضا رضایی که نخواست ملیجک باشد

مطمئنا بخش بزرگی از مردمی که می‌خواهند روز ۱۳ آبان، یا حتی ۲۲ بهمن به خیابان بیایند، کوچک‌ترین اعتقادی به انقلاب و خمینی و خمینی‌ایسم ندارند.

وارد روزگاری شده‌ایم که عطا مهاجرانی می‌گوید سکوت در برابر اعدام‌های ۶۷ خطا بوده. این تکانی بزرگ به ارزش‌هایی است که بخش بزرگی از اصلاح‌طلبان به آن آویزان بوده‌اند...

ای کاش یارانی که راه‌شان را سبز کرده‌اند، نگاه‌شان را هم سبز می‌کردند. ادامه را در وبلاگ نیک آهنگ بخوانید

4

انقلاب فرهنگی دوم


1

دور دوم از نظر آقا


0

مرده شور و منشور


0

تبریک به ف.م. سخن

صدمین شماره کشکول به قلم ف.م.سخن منتشر شد. با آنکه ف.م.سخن اسمی است مستعار، شخصیتی که آن اسم را انتخاب کرده به آن شخصیتی معتبر بخشیده. در نظامی که افراد اسم اصلی خود را علیرغم داشتن امکانات و قدرت، خالی از هویت و اعتبار می‏کنند، دیدن افراد توانایی که فهیم و متین سخن می‏گویند انسان را به وجد می‏آورد. نویسنده توانایی که در این مدت کشکول را به ما ارائه داده با داشتن پوشش حفاظی اسم مستعار از واژه سوء‏استفاده نکرد و برخوردش با مسائل و موضوعات و افراد بر اساس تصفیه‏های شخصی نبود و جانب انصاف را از دست نداد. او دست و دلبازانه همه را در وبلاگشهر دید و کارهایی را که نیکو می‏پنداشت ستایش کرد. برای ف.م.سخن که با طنز و جِد قوی‏اش در کشکول از حقوق انسان، فارغ از رنگ ونژاد و مذهب، دفاع کرد، امنیت، سلامت و نشاط آرزو دارم.
به او برای انتشار صدمین شماره کشکول تبریک می‏گویم.

6

ترور چندین فرمانده ارشد سپاه در بلوچستان

بر اساس اطلاعات رسیده در این حمله بیش از شصت نفر کشته و زخمی شده‏اند. در این حمله که در منطقه پیشین بلوچستان اتفاق افتاد نورعلی شوشتری، جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه کشته شده است. در میان کشته شدگان تا این ساعت اسامی محمدزاده فرمانده سپاه استان سیستان و بلوچستان، فرمانده سپاه ایرانشهر، فرمانده سپاه سرباز و فرمانده تیپ امیرالمومنین نیز دیده می‏شود. حمله توسط فردی انجام شد که مواد منفجره به خود بسته بود.خبر را از خبرگزاریهای معتبر پیگیری کنید

1

گُرز آقا


9

شایعه مرگ رهبر

ایمیلی دریافت کرده‏ام دال بر اینکه اطلاع موثق دارد از مرگ علی خامنه‏ای. بر اساس این ایمیل‏ خبر بناست فردا منتشر شود. متن ایمیل چنین است:
دوست و همرزم عزیز آقای بلوچ:
خوشحالم که به اطلاعتان برسانم که هم اکنون از داخل ایران به ما خبر رسید که خامنه ای جنایتکار به درک واصل شده است. این خبر قرار نیست تا فردا صبح در ایران اعلام شود. من فکر کردم که ما هرچه زودتر این خبر را اعلام کنیم تا دشمن بداند که تا چه حد ما در میان آنها نفوذ کرده ایم و هیچ چیز از چشمانمان پنهان نمیماند.
لازم به توضیح است که خبر هنوز از جانب همه دوستانی که در آنجا داریم تایید نشده است.
ارادتمند
.....

درست یا غلط بدا انسانی که آنقدر بد سرانجام بشود که مردم برای مرگش ثانیه شماری کنند.

4

حق طبابت

دنبال اتاق خالی می‏گشتم. آگهی را که دیدم، باورم نشد:« اتاقی مبله نزدیک داگلاس کالج در کوکیتلام ماهی دویست دلار». و تازه این مبلغ هزینه کیبل و برق را هم شامل می‏شد! وقتی تلفن کردم صاحبخانه که انگلیسی را با ته لهجه چینی حرف می‏زد برای روز بعد به من وقت داد.

وقتی به دیدن آپارتمان رفتم شک کردم که کسی قصد دارد سربسرم بگذارد. ساختمان درست پشت کتابخانه، کنار استخر عمومی و روبروی لافارج پارک بود. آقای جونز همانطور که گفته بود، سر ساعت در پارکینگ ساختمان حاضر شد. از هنگ کنگی‏هایی بود که سالهاست در کانادا زندگی می‏کنند. دو اتاق دیگر را یک دانشجو اجاره کرده بود. ساختمانی نوساز با منظره‏ای استثنایی. همانطور که عادتم هست با آقای جونز بی پرده حرف زدم:
- آقای جونز شما هم می‏دانید که حداقل کرایه چنین اتاقی با این موقعیت محل و آدرس پانصد دلاره، تازه بدون هزینه برق و کیبل. واقعاً جریان چیه؟
آقای جونز گفت: درست حدس زدی کرایه اطراف اینجا بین شیشصد تا هفتصدد و پنجاه دلاره. این در واقع یک حراج واقعی و استثنائیه. دلیلش مشکلیه که «دنیس» داره. پدر و مادرش اینجا رو دربست برا اون کرایه کردن. کمی اختلال روحی داره. البته هیچوقت تنها نیست. پدر و مادرش با اینکه از هم جدا شدن نوبتی ازش مراقبت می‏کنن.
پرسیم اگر آنها اینجا را دربست کرایه کرده‏اند او چطور می‏خواهد این اتاق را کرایه بدهد؟ گفت: عقیده پدر و مادر دنیسه. انگار دکتر بهشون گفته کسی غیر اونا هم دور و بر دنیس باشه خوبه.
بعد سرش را نزدیکتر آورد و آهسته گفت: دانشجویه. هیچ خطری نداره. گاهی حالش خراب میشه، همین. کاری هم نمیکنه. میمونه تو اتاق خودش و فقط گریه میکنه.
با توجه به شرایط بد مالی‏ام برای من فرصتی عالی بود. به آقای جونز گفتم:
- ولی من قرار دادی امضاء نمیکنم. اگر هم لازم شد بدون اطلاع قبلی خواهم رفت.
او پذیرفت اما از من فتوکپی تصدیق رانندگی‏ام را گرفت. به نظر من دنیس پسر کاملاً عادی‏ای است. پدر و مادرش را که یک کلمه انگلیسی نمی‏دانند بارها ملاقات کرده‏ام و با ایماء و اشاره کلی با هم حرف زده‏ایم. در این مدت دنیس هیچ رفتاری که نشان بدهد دچار اختلالات روحی است از خودش نشان نداده. در واقع رفتارهای من بیشتر از رفتارهای او غیرعادی است. یواش یواش به آنچه که صاحبخانه گفته بود شک می‏کردم که ناگهانی دنیس از خورد و خوراک افتاد و کارش شد گریه کردن. دکتری که به زبان خود آنها صحبت می‏کرد مرتب به دیدنش می‏آمد. پدر و مادرش هم نمی‏توانستند برایم توضیح دهند. دنیس هم حاضر نبود کسی را ببیند. بعدها متوجه شدم پدر و مادرش نمی‏گذارند او ارتباط برقرار کند. نیمه شبی که مادر دنیس خواب رفته بود او به اتاق من آمد. ریشش کاملاً بلند و به شدت ضعیف شده بود. از دیدنش خوشحال شدم. تا حالش را پرسیدم زد زیر گریه. چنان با دل پر گریه می‏کرد و به هق هق افتاده بود انگار پدر و مادرش با هم مرده بودند. نمی‏دانستم چکار کنم. مجبور شدم خیلی عادی برخورد کنم. چندتا فحش آبدار نثارش کردم و گفتم یک ماه آزگاره داری گریه می‏کنی. دکتر فلان فلان شده‏ات هم به خاطر حفظ اسرار مریض به من جوابی نمیده. پدر و مادر گور به گور شده‏ات هم که زبان بلد نیستن. توی خر دیوانه هم زنجیری شدی و آدم نمی‏پذیری. حالا منم دسته بز نپخته میدم خدمتت. بر پدر و مادرت لعنت آخه بگو چه مرگته! با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- واقعاً از شماها تعجب می‏کنم. شما از مرگ خدا خبر نشدین؟!
با تعجب پرسیدم:
-چی؟
بغضش ترکید و گفت:
- یکماهه که خدا مرده و هیچکس ککش نمی‏گزه.
همانطور که یک ریز او را بسته بودم به فحش دستش را گرفتم و از پنجره چند نفر بی‏خانمانی را که مثل هر شب در پارک جمع بودند نشانش دادم و پرسیدم:
- قبل از وفات خدا اونا اونجا بودن یا نه؟
ساکت شد. نگاهی به آنها انداخت و گفت:
-بعله
پرسیدم:
- هنوز هم سرجاشون هستن یا نه؟
با کمی مکث جواب مثبت داد. دستش را گرفتم بردم در اتاق و در حالیکه بیرونش می‏کردم گفتم:
- اون خبرنگاری که به تو گزارش داده. اشتباه کرده. خدا صحیح و سالمه. اگه مرده بود چیزی عوض می‏شد.
حالا یک سالی هست دنیس حالش خوب شده. کرایه مرا پدر و مادر او می‏دهند. من درخواست و ادعایی نکردم. خود آنها معتقدند من دنیس را بهتر از دکتر معالجه کرده‏ام.

1

ای ندا کش همه چون نداییم

سرودی از پرویز صیاد عزیز همراه با رقص زیبای بنفشه صیاد.







لینک از طریف وبلاگ زری اصفهانی

4

مشکل آقای میم

بعد از عمل جراحی آقای «میم» همه را لخت می‏بیند. اولین بار که در اتاق سی.سی.یو چشمانش را باز کرد بلافاصله دوباره آنها رابست. آنقدر فکر کرد تا یادش آمد که دکتر گفته بود ممکن است بمیرد. درجا چشمانش را باز کرد اما وقتی که دوباره همه را لخت دید چشمهایش همانطور خیره ماند و از ترس ضربان قلبش آنقدر بالا رفت که همه پرستارها به طرفش دویدند. دکتر کشیک شخصاً به او شوک الکتریکی داد. آقای «میم» بر اثر شوک تکانی خورد. مژه‏هایش را به هم زد و با خود اندیشید: اگر مرده‏ام پس این بوی دوا و اینهمه دستگاه و سرم چیه؟ و وقتی دوباره توجهش رفت به لختی همه، ناخودآگاه از پرستاری که نبضش را در دست داشت پرسید:
- من مرده‏ام؟
پرستار بدون آنکه بداند آقای «میم» دارد او را لخت می‏بیند لبخندی زد و گفت:
- نه اما خیلی نزدیک بود.
آقای «میم» چشمهایش را دوباره بست و فقط به حرفها گوش داد. از آن زمان برای آقای «میم» هیچ چیز عادی نیست. حتی تا همین امروز که او کناررودخانه نشسته و به مرد لختی نگاه می‏کند که دارد از آب گل‏آلود ماهی می‏گیرد.
آقای «میم» حالا تنهاست. مشکل او مشکل بزرگی است. به هر کس بگوید که او را لخت می‏بیند اول او آقای «میم» را به دیوانگی محکوم می‏کند. وقتی آقای «میم» خونسرد و آرام ثابت کرد که درست می‏گوید آنوقت همه از او فرار می‏کنند. به خیلی‏ها نمی‏شود که آدم نگوید آنها را لخت می‏بیند. آدم را مجبور می‏کنند. آقای «میم» برای آنکه ریش خودش را از دست آنها در بیاورد به آنها می‏گوید. اما باز هم همان اتفاق می‏افتد.حالا آقای «میم» به دنبال دکتری می‏گردد که بتواند روی مردمک چشمهای او لباس نقاشی کند.

0

هالوین و رهبری


0

تله


4

یک خیلی بین موجود و تنهایی

ده روز قبل مرد قرارداد کرایه خانه را برای سر برج امضاء کرده بود. حالا بعد ده روز دفعه دوم که به مدیر ساختمان زنگ زد او با عذر خواهی گفت ساعت هفت شب خانه آماده تحویل است. مدیر ساختمان مشخص کرد که برای این بهم ریختگی از شرمندگی مرد بیرون خواهد آمد. مرد که از یازده صبح هتل را تحویل داده بود در خیابانها می‏چرخید. درست است که پیاده نبود اما ماشینش هم که رویزرویس نبود با آن ابوتیاره در این باد و بوران چه لطفی داشت گشتن. با خودش می‏گفت:
- ده شب هتل خوابیدم. تا ساعت هفت هم روش!
حالا همان ساعت هفت است. مدیر ساختمان از جلو و او از عقب پله‏ها را بالا می‏روند. مدیر، یک نفس، مستأجر قبلی را برای این تأخیر سرزنش و مرتب عذر خواهی می‏کند. مرد با خودش می‏اندیشد که اگر مدیر فقط کلیدها را می‏داد و می‏رفت بهتر بود.
در خانه هیچ چیز نیست. مرد سه چهار نایلون مواد غذایی را که خریده داخل یخچال می‏گذارد. تا مدیر ساختمان حرفهایش تمام می‏شود ساعت هم از هشت می‏گذرد. صدای باد و باران را به راحتی می‏شود شنید. مدیر ساختمان به طرف تنها صندلی‏ای که در خانه مانده می‏رود. آنرا برمی‏دارد و قصد می‏کند که خارج بشود. مرد از مدیر ساختمان ‏می‏خواهد، صندلی را تا فردا که وسایل خواهد خرید بگذارد. مدیر به صندلی رنگ و رو رفته نگاهی می‏اندازد و می‏گوید:
- اصلاً بماند همینجا. فردا هم نمی‏برمش.
بینشان تعارف بیهوده رد و بدل می‏شود و هر دو به خنده می‏افتند. در سکوتی که برقرار می‏شود احتمالاً هر دو به این می‏اندیشیند که بود و نبود آن صندلی در خانه خالی چه فرقی دارد. مرد می‏گوید:
- همین که خانه خالی خالی نباشد...
و مدیر ساختمان دوبار «البته» را تکرار می‏کند و می‏رود. مرد صندلی را از جایی که مدیر ساختمان گذاشته برمی‏دارد و آن را کمی آنطرفتر می‏گذارد. حالا در و دیوار را برانداز می‏کند. باد زوزه می‏کشد و قطرات باران به پنجره کوبیده می‏شوند. مرد که چشمش از شیشه پنجره به سیاهی شب افتاده به پرده‏های زیبایی فکر می‏کند که برای آنجا خواهد خرید. با خودش تکرار می‏کند:
- درستش خواهم کرد. بعد با گامهای کشیده می‏رود جلوی در ورودی می‏ایستد و نشیمن خانه را برانداز می‏کند. به نظرش می‏رسد مبلی را که همانروز در یک مبل فروشی دیده انتخاب مناسبی است. حالا فکر می‏کند حق با فروشنده بود. تابلو را هم با مبل بخرد کلاً آنطرف خانه تکمیل می‏شود. یکی دو خمیازه خستگی را در او بیدار می‏کند. کفشهایش را در می‏آورد و وارد خانه می‏شود. به خودش می‏گوید:
- بفرمایید
جایی وسط اتاق دراز می‏کشد. عجب سکوتی. از هر طرف که نگاهش می‏گذرد صندلی را می‏بیند. با خود می‏اندیشد که درخواستش برای صندلی بیهوده بوده. همانطور که به صندلی خیره شده حس می‏کند بین او و صندلی تشابهی هست. صندلی هم تنهاست همانقدر که خود او تنهاست. صندلی رنگ و رو رفته و کهنه است. عمر خودش هم از نیمه گذشته. جاهایی از صندلی پاره شده به خودش که می‏اندیشد قاه قاه می‏خندد. صدایش در خانه خالی می‏پیچد. با خودش می‏اندیشد:
- نکند من دیوانه شده‏ام!
بلند می‏شود. باز هم صندلی را می‏بیند. چرا صاحبش همه چیز را برده صندلی را گذاشته؟ باز به خودش فکر می‏کند. همه چیز رفته فقط خودش مانده. بلند می‏شود با صدای بلند می‏گوید این مسخره است. صندلی را برمی‏دارد با گامهای بلند تا آشپزخانه می‏رود و آنرا آنجا می‏گذارد. یادش می‏آید که باید برای آشپزخانه و وسایلش لیستی تهیه کند، اما همزمان خستگی هم به سراغش می‏آید. بی هوا روی صندلی می نشیند، اما هنوز ننشسته بلند می‏شود. دلش نمی‏آید روی صندلی بنشیند. صندلی تنها همراه اوست. در آنصورت نباید آنرا اینجا کنج آشپزخانه رها کند. دوباره آنرا برمی‏دارد می‏برد می‏گذارد سرجایش و کنارش دراز می‏کشد. نور چراغ مستقیم در چشمان اوست. صندلی را می‏کشد جلو و زیر آن می‏خوابد. حالا زیر صندلی را می‏بیند. آنجا کسی با ماژیک نوشته: انسان موجود تنهایی است. با خودش فکر می‏کند چرا باید کسی آنرا آنجا نوشته باشد؟ همین جمله او را می‏برد به سالها قبل. به کودکی. به پدر و مادر، کوچه و خیابان و دوست و مدرسه. نگران امتحانات. منتظر نتایج. پشت کنکور. دانشگاه. ازدواج. تظاهرات. انقلاب، بچه، آوارگی، اختلاف، جدایی و باز چشمش به نوشته می‏افتد و به خانه‏ی خالی و تنهایی برمی‏گردد. همانطور که دراز کشیده خودکار را از جیبش در می‏آورد در جمله زیر صندلی بین موجود و تنهایی ابروباز می‏کند و می‏نویسد:
- خیلی

0

گزارشی از مراسم بیست و یکمین سالگر کشتار شصت و هفت

برنامه رأس ساعت آغاز شد. خانم مهری جهانشاهی بیانیه کانون ایرانیان مدافع صلح، آزادی و عدالت اجتماعی را خواند و سپس فیلم از خارا تا خاوران نمایش داده شد. بعد از آن خانم ثریا هالکی دوشعر خواند و به دنبال آن آقای تام هاوکن از هنرمندان کرد عراقی یک آهنگ کردی نواخت. در پایان قسمت اول خانم پری رها که چهار سال در جمهوری اسلامی زندان بوده و سال اول و چهارم را در سلول انفرادی گذرانده از خاطرات زندان گفت. بعد از آنتراک برنامه با فیلم بسیار متأثر کننده مادران خاوران که به همت بنیاد پژوهشهای زنان تهیه شده بود آغاز شد و بعد من پانزده دقیقه برنامه طنز داشتم. آقای علی نگهبان با چهار شعر و خواندن قسمتی از رمان منتشر نشده‏اش سخنران بعدی بود. آقای کیومرث نیک رفتار در مورد جنایاتی که در کردستان اتفاق افتاده ده دقیقه فهرست وار مطالبی گفت و در پایان رامین مهجوری و علی خرازی برنامه دکلمه بسیار زیبایی ارائه دادند.

1

کشف مارک

مارک یک نوع حشره کش کشف کرده که وقتی اونو به دوست دخترش اسپری می‏کنه دوست دخترش نامریی می‏شه!
این را بلندا که طبقه بالای ما زندگی می‏کند می‏گفت. بی مقدمه هم نگفت. ساختمان ما سه طبقه بود و مارک پایین زندگی می‏کرد. ساختمان چون چوبی بود هر وقت مارک پات می‏کشید من که طبقه دوم و بالای او زندگی می‏کردم باید در و پنجره‏های آپارتمانم را باز می‏کردم. دیشب داد و بیدادهای مارک با دوست دخترش و پرت شدن دو سه ظرف چینی و شکسته شدنشان باعث شد بلندا بیاید به آپارتمان من. گرچه بلندا یک مدت دوست دختر مارک بود اما حالا مثل من تنها بود . دعوت قهوه‏ام را پذیرفت. وقتی در بالکنی داشتیم سیگار می‏کشیدیم از بالا دیدیم که مارک آمد بیرون و ماشینش را روشن کرد. بلندا گفت:
- داره می‏ره ال.سی.دی بخره.
با تعجب و اعتراض گفتم:
- نه. فکر نمی‏کنم اونقدر داغون باشه...
حرفمو قطع کرد و گفت:
- مثل اینکه من باش زندگی کردم. البته منم ال. سی . دی می‏خورم. نه، اونقدرا که میگن دیوونه نمیکنه...
من به بلندا گفتم هیچوقت دوست دختر جدید مارک رو ندیدم.
بلندا سرش رو جلو آورد و آهسته گفت:
- چون به مدیر ساختمون نگفته با هم زندگی میکنن. یارو بفهمه کرایه‏اشون میشه دوبرابر.
اینجا بود که بلندا جریان کشف بزرگ مارک رو گفت. پرسیدم:
- اون یه حشره‏کش مخصوصه؟
بلندا گفت:
- نه، از همین حشره‏کش‏های بازاری که سوسک و مورچه‏ها رو می‏کشه.
پرسیدم:
- تو دوست دخترش رو دیدی؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- مث اینکه حواست به من نیست! گفتم که اونا هر وقت میان بیرون او دوست دخترش رو نامریی می‏کنه.
پرسیدم:
- تو تونستی با دوست دخترش حرف بزنی؟
گفت:
- آره! همین نیمساعت قبل با هم کریستال زدیم. خیلی با مزه‏اس وقتی ببینی یه سیگار تو هوا خودش بالا و پایین بره و دودش بره هوا! یا یه نفر که نیس حرف بزنه!
هنوز من و بلندا تو بالکنی داشتیم با هم حرف می‏زدیم که مارک برگشت. من دیدم که در عقب را باز کرد و منتظر ماند تا یک یک نفر پیاده بشود. بلندا گفت:
- دوست دخترشه!
گفتم من همیشه می‏بینم که او موقع رفتن و آمدن در عقب را باز می‏کند، اما چرایش را نمی‏دانستم.
بلندا سرش را به گوشم نزدیک کرد و آهسته گفت:
- دختره حامله است! برا همین صندلی جلو نمینشینه.
کمی بعد دوباره بوی شدید پات آپارتمان رو پر کرد. بلندا گفت:
- خوبه تو مجانی کیف می‏کنی!
من یادم آمد که همیشه بوی حشره کش برایم معمایی شده بود.
هنوز نیمساعتی نگذشته بود که یکهو صدای چند گلوله پی در پی باعث شد من و بلندا وحشت کنیم. بلافاصله صدای داد و بیداد و فحش گریه از آپارتمان مارک بلند شد.
بلندا گفت باید فوراً به پلیس زنگ بزنیم و به طرف تلفن دوید. من به سرعت تلفن را از دستش گرفتم. نمی‏خواستم دو ساعت جواب سئوال‏های عجیب و غریب پلیس را بدهم. به بلندا گفتم:
- بیا ببین بیرون ساختمان چه خبر شده.
همه همسایه‏ها بیرون ریخته بودند و هر کدام با تلفن دستی در حال صحبت کردن بود.
رو به بلندا گفتم:
- همه دارن به پلیس خبر میدن. ما بهتره بریم سری به مارک بزنیم.
بلندا به طرف در دوید و گفت:
- آخرش کار خودشو کرد. گفته بود هفتا گلوله خالی می‏کنه تو مخ دختره!
من به دنبال بلندا دویدم. او پله‏ها را دوتا یکی پایین رفت و با مشت و لگد می‏کوبید به در آپارتمان مارک. من هم رسیدم. بلندا داد ‏زد:
- مارک درو باز کن. من بلندا هستم.
مارک در را باز کرد و در حالی که داد می‏زد:
- تقصیرای خودشه! صدبار بهش گفتم با من جر و بحث نکن...
بعد های های زد زیر گریه و خودش را انداخت در آغوش بلندا.
پلیس‏ها هم رسیدند. مارک دستهایش را چسبانده بود به هم و در حالی که گریه می‏کرد به پلیس‏ها گفت:
- منو دستگیر کنین. من قاتلم. من اونو کشتم. اونجاست. تو اون اتاق...
خودش دوید. در اتاق خواب را باز کرد. بلندا نگاهی به داخل انداخت. جیغی کشید و بیهوش شد. من و پلیس‏ها که به تخت نگاه کردیم با تعجب به هم نگریستیم. روی تختخواب کسی نبود.

8

ما را تو می‏شناسی

حضرت رهبر که در خیلی جاها قافیه را باخته با اطرافیان برای ناشنوایان قیافه آمده و برای خدا قافیه ساخته.

حالا تا شاعران با قیافه و قافیه جوابش را می‏دهند، بیخیال قیافه و قافیه، جوابش را از زبان من بخوانید:

ما ملت ایرانیم ما را تو می‏شناسی
ملتی خوشبیانیم، مارا تو می‏شناسی
آبادیم و در مملکت گنجی زنفت داریم
از تو ما طلبکاریم، ما را تو می‏شناسی
با همه بگوییم راز روشنی خویش
بیگانه با ناکسانیم، ما را تو می‏شناسی
آئینه‏ایم و هر چند کتف بسته‏ایم ما خلق
بس رازها را که دانیم، ما را تو می‏شناسی

با کارد و قمه بریدند، گوش و زبان ما را
فارغ از پاسدار و بسیجیم، مارا تو می‏شناسی

از ظن خویش هر خر، از ما فسانه‏ها گفت
ملت ایرانیم، ما را تو می‏شناسی

در ما درازای تاریخی، نفسرد از هیاهو
سم شوکرانیم، ما را تو می‏شناسی

رعد آسا بلند گوئیم هر چه گوئیم
یک پارچه و یک زبانیم ما را تو می‏شناسی

خط مقاومت گوید درون ما را
از چشم تو نهانیم، ما را تو می‏شناسی

کتف بسته چون جانیان، افتاده در زندانیم
هم پیر و هم جوانیم، ما را تو می‏شناسی

با افت و خیز تاریخ، گه شه است و گه شیخ
افتادنت را انتظار کشانیم ما را تو می‏شناسی

از وادی هارت و پورت ره به جایی نیست
ما روزبه از آنیم، ما را تو می‏شناسی


کس راز امام، از ما نشنید بس «شریفیم»
بهر ناکسان جام زهریم، ما را تو می‏شناسی

بعد از تحریر: برو مرد برو حیا کن. برو قدر قدرتی خودت رو بکن. شعر و شاعری و ناشنوایان و خدا رو رها کن

1

آرزو


2

موشک درمانی


0

سیاست مالی


1

داستان خوانی

این داستان را در نشست کانون نویسندگان ایران در تبعید شاخه ونکوور که به حمایت از جنبش مردم ایران تشکیل شده بود خواندم. کیفیت عالی نیست اما متشکرم از فرید عزیز که زحمتش را با دوربین عکاسی کشیده است.