برای عبرت گرفتن
عکس را من در وبلاگ زیتون گرامی دیدم. لینک فلیکر را که دنبال کردم، زیر عکس نوشته شده بود: عاقبت پوسترهای خ.ر. در توالت خوابگاه دانشجویی. من این عکس را به منظور عبرت گرفتن سایر رهبران جهان اینجا میگذارم تا اگر گذرشان افتاد ببینند و بدانند که هرکس با مردم در افتد، برافتد. رهبران جهان چرا گذرشان به وبلاگ من بیفتد؟ برای عبرت گرفتن
تشکر
با درود و مهر فراوان
استقبال دوستان از این بیماری چنان گرم بود که من تشویق شدم هر از چند یکبار داوطلبانه مبتلا به سرخک و مخملک و دیفتری بشوم. واقعیت قضیه اگر میدانستم آنفولانزای خوکی تمام جبروتش همینی است که من دیدم مغازه را تعطیل نمیکردم و دوستان و سروران را از اینهمه راه دور به اینجا نمیکشاندم. زیاد هم بد نشد من بیشتر از آنی که این مریضی بیمار را زرد میکند زرد کرده بودم در پایان کار طلبکار هم شدم. آنفولانزای خوکی چند روز تب و لرز کشنده است که ما با چنین تبهایی بزرگ شدهایم بقیهاش سرفهای است که اگر نفس داشته باشی و نبرد سرفه هم هیچ غلطی نمیتواند بکند. دلیلی که اینهمه برای بیماریای به این زپرتیای تبلیغ کرده اند احتمالاً همان قدرت گسترش سریع آن است. از حضورهمه خانمها و آقایان در قسمت نظرات که کلمات محبت آمیزشان در بالا رفتن پزمان و بهبود حالمان کمک کرد کمال تشکر را دارم
دربستر بیماری
ارسال مجدد نامه سعیدی سیرجانی
سالها قبل سعیدی سیرجانی با نزاکت و حرمت تمام برای خامنهای نامه نوشت و جان خود را روی آن گذاشت. این نامه را یک بار خود من در همین وبلاگ گذاشتم. حجم بدبختیها و تعداد کشتههایمان آنقدر زیادند که فرصت نمیکنیم برای هر کدام از آن عزیزان، یادبود و سالگردی درخور برگزار کنیم. حالا که بازی وبلاگی نامهی انتقادی به همت مسیح علینژاد جزو موضوعات داغ وبلاگشهر است به یاد سعیدی سیرجانی نامهاش را مجددا برای حضرت رهبر ارسال میکنم تا او بداند ملت هیچ چیز را فراموش نمیکند و سعیدی سیرجانی با همین نامه، مردهاش زندهتر از زندهی حرمت باختهی حضرت رهبری است.
جناب آقای خامنه ای
پيام عتاب آميز جناب عالی را آقای صابری برايم خواند، و متاسف شدم، نه به علت اين که مورد قهر آن مقام معظم قرار گرفته ام و به زودی امت هميشه در صحنه حزب الله حسابم را خواهند رسيد که مرگ در راه دفاع از حق شهادت است و ما مرگ شهادت از خدا خواسته ايم. تاسف و تاثرم از پندارهای باطل خويش بود و اميدهای برباد رفته ام درباره سعه صدر جناب عالی و سرنوشتی که ملت ايران در دوران رهبری شما خواهند داشت.بگذريم از لحن توهين آميز پيام که حتی قاصد را شرمنده کرده بود و از هر مسلمان با تقوايی بعيد مينمود تا چه رسد به رهبر مسلمانان جهان. حيرتم از اين است که جناب عالی به استناد کدامين سند و قرينه و امارت مرا مرتد قلمداد کرديد و نامعتقد به اسلام. اگر مستند به نوشته های من است ای کاش موردش را مشخص می فرموديد، و اگر مبتنی بر واردات غيبی است و اشراف بر ضماير که انالله و انااليه راجعون.می دانم در حکومتی که مرحوم شريعتمداری با آن مقام فقاهت، مهندس بازرگان با آن تقوای دينی و سياسی، آيت الله منتظری با آن سوابق مبارزاتی دقمرگ و خانه نشين و مطرودند، تکليف امثال بنده معلوم است و بر ما کجا برازد دعوی بی گناهی.و می دانم رهبر جليل القدری که با يک نهيبش نمايندگآن مجلس اسلامی در لاک سکوت و وحشت ميخزند، البته می تواند با تيغ بيدريغ تکفير حمله بر من درويش يک قبا آرد.فرموده بوديد چرا اين همه مزايای حکومت اسلامی را نديده ام و به تمجيد نپرداخته ام. اين وظيفه اخلاقی را شاعران و نويسندگان محترمی که با چرخشی ناگهانی در سلک هواداران ولايت فقيه درآمده اند بهتر و موثرتر انجام ميدهند. وانگهی رژيمی که علاوه بر فرستنده های راديويی و تلويزيونی هزاران مسجد و منبر و مجلس را در اختيار دارد چه نيازی به مديحه سرايی مطرودان دارد، به خصوص نويسنده کج سليقه ای که هرگز در مدح هيچ امير و حاکمی قلم نزده است.فرموده بوديد چرا در انتقاد از حکومت شاه به جزئيات اداری پرداخته ام؟ از همين انتقادهای جزئی هم شرمنده ام که بحمدالله در اين ده سال فرصت شناسان حق مطلب را ادا کرده اند و بر حاکم معزول تاخته اند. وضع من در زمان شاه نيز مانند امروزم بود. مينوشتم و چاپ ميشد و منتشر نميگشت، ديکتاتور مغرور بدعاقبت ميپنداشت با شکستن قلمها و زجر آزادگان بر دوام حکومت خود می افزايد. قطعا مقالات سانسور شده من در بايگانی ساواک موجود است. بفرماييد مطالب از "يغما" و "خواندنيها" بيرون کشيدهِ مرا در مقوله سياست فرهنگی، ماجرای کاپيتولاسيون، مضحکه تغيير تاريخ، شعبده جشنهای شاهنشاهی به حضورتان بياورند تا بدانيد بوده اند مردم از جان گذشتهای که به هيچ دعوی مبارزه و پيوستگی به دارودسته ای از بيان حقايق پروايی نداشته اند.اما در مورد کتابهای توقيف شده بنده واقعا نميدانم کجايش حمله به اسلام است يا اساس حکومت اسلامی. من ذاتا از ريا و دروغ و تبعيض و ستم متنفرم و اين نفرت در نوشته هايم منعکس است. اگر خدای ناخواسته همچو فاسدی در دستگاه حکومت حاضر اين است که انتقاد از هر مسندنشين و مسئولی حمل بر "زيرسوال بردن رژيم" ميشود و لطمه زدن به اساس اسلام و بهانه ای برای سرکوبی و اختناق و نتيجه اش همين که ميبينيم. من به آنچه در کتابهای توقيف و خمير شده ام نوشته ام عميقا اعتقاد دارم و در هر محکمه ای حاضر به پاسخگويی ام. اگر واقعا خلاف اسلام يا حکومت واقعی اسلامی است، چرا بدين شيوه های غير اخلاقی با من رفتار ميکنند. مگر مملکت قانون ومحکمه ندارد؟جناب آقای خامنه ای توقع مردم مسلمان ايران از حکومت اسلامی جز اينهاست که ميکنند. در رژيم کمونيستی تکليف خلايق معلوم است. همه فضايل و امتيازات در نيروی کار مفيد افراد ملت خلاصه ميشود و مناصب و مقامات در دست طبقه کارگر است و استبداد کارگری حاکم بر جامع، در ممالک سرمايه داری تمول و درآمد بيشتر ضامن قدرت اجتماعی است و سرنوشت مردم در قبضه کسانی که به هر شيوه و از هر طريق صاحب آلاف و الوفی شده اند. اما در حکومت اسلامی ضابطه چيست؟ آيا فضايل منحصر به نماز و دعای بيشتر است و روزه طولانيتر و سجده غليظ تر و لقب حاجی و انبوهی محاسن و کلفتی دستار و دعوی بسيار، يا به حکم آيه کريمه ان اکرمکم عندالله اتقيکم فضيلت افراد محصول تقرب به حق است و قرب يزدان در گرو تقوی؟اگر چنين است اجازه فرماييد بی هيچ ملاحظه و پروايی عرض کنم بسياری از اعمال سران حکومت خلاف تقواست. اين را به تجربه شخصا دريافته ام و اثباتش اگر خواستيد آسان است. بگذريم از دو سال اول که نابسامانی ها جواز آشفته گويی ها و آشفته کاريها بود. در همين چندماه اخير بزرگانی که در خبرنامه ها و جرايد مرا عضو حزب توده و خدمتگزار شاه و مامور ساواک معرفی کردند، هم از معصيت سنگين بهتان باخبر بودند و هم از نحوه زندگی و خلق و خوی من، به فرض اين که با گذشته زندگی بنده آشنايی نداشتند به فيض مقام و موقعيت خويش ميتوانستند از دستگاه اطلاعاتی کشور جويای سوابق شوند و آنگاه دست به قلم ببرند، يا کسانی را مامور، که مزاحمت هايی از قبيل سنگ پراندن و شعارنويسی بر درويوار خانه ام کنند.جناب آقای خامنه ای بنده به خلاف حکم قاطع شما مسلمانی، صافی اعتقادم، و به دين و عقيده ام مباهات ميکنم. هيچ ابله مخالف اسلامی نميآيد پانزده سال عمر خود را صرف تصحيح و چاپ مفصلترين تفسير قرآن کند. کسی که به اسلام بی اعتقاد است، با چه انگيزه ای قصيده "اين بارگه که پايه اش از عرش برتر است" را تقديم آستانه قم ميکند؟ کسی که دلبسته اسلام نيست در شرايط حاضر خاموش می نشيند تا به نام مقدس اسلام هر ناروائی بر مردم تحميل شود و اساس اعتقادشان متزلزل گردد.جناب آقای خامنه ای، من بيش از هر مسلمان متعصبی با سلطه و نفوذ اجانب به هر صورت و در هر مرحله اعم از شرقی و غربی در وطن عزيزم مخالفم و بيش از بسياری از مدعيان به حقانيت شريعت اسلام معتقد. به هيچ حزب و دسته و گروهی نه در گذشته بستگی داشته ام و نه بعد از اين می توانم داشته باشم. اگر هوس جاه و منصب داشتم در سال ۵۷ دعوت وزارت را با سرعت و صراحت رد نمی کردم، و اگر در طمع مال و منال بودم مجبور نمی شدم درين سالهای پيری و ممنوع القلمی خانه مسکونيم را که تنها مايملکم در پهنه جهان بود بفروشم و صرف معاش کنم. آدميزاده ام، آزاده ام و دليلش همين نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشيدن جام شوکران. بگذاريد آيندگان بدانند که در سرزمين بلاخيز ايران هم بودند مردمی که دليرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.
با تقديم احترام- سعيدی سيرجانی
سعیدی سیرجانی را نمیشناسید؟ کلیک کنید
فیلم کوتاهی در مورد سعیدی سیرجانی ساخته رضا علامهزاده
بازی وبلاگی نامه انتقادی به رهبر
جناب حضرت رهبر سابق، سلام علیکم
از اینکه لیز خوردید و از آسمان هفتم افتادیدزمین، از شما متشکرم. زمانی که خیمهاتان را نزدیک عرش برپا میکردید مگر میشد دو کلمه را، نپیچیده در دستمال یزدی، داد خدمتتان؟من انتقادهایم را از شما همان زمان که چپ و راست چفیه میمالیدید به محاسن مبارک و تبرک میدادید به این و آن و سعیدی سیرجانیها را میکشتید در زندان، از شما کرده بودم. حالا فقط میخواهم با جوانان در بازیای که راه انداختهاند هم بازی بشوم. نسل مرا خمینی کشت و آواره کرد و آنقدر زنده نماند تا اسباب بازی ما بشود. خوشحالم برای نسل جدید. شمشیر نمیکشد. فحش نمیدهد. لی لی به لالای شما میگذارد و منتظر میماند. باورتان که شد و گاردتان را که باز کردید با ریشتان بازی میکند و به ریشتان میخندد. لیز خوردنتان مستدام و ریشتان پر پشت باد
**********
فراخوان انتقاد از رهبری ایده مسیح علینژاد است و خطاب به کل وبلاگستان
راز آقای تامبسون
دختر کوچکم از ترس صورتش مثل گچ سفید شده بود. پلهها را با چنان سرعتی بالا آمد که موقع حرف زدن نفسش بند آمد اما بالاخره توانست بفهماند که در حیات خانه ما یک روح مشغول قدم زدن است! با تبلیغاتی که برای هالوین میشد من هم جای او بودم روح میدیدم. خانم گفت همان روز در انترنت خوانده که شب هالوین ارواح به زمین میآیند. با تعجب به او نگاه کردم و گفتم اگر هم درست باشد هنوز یکهفته مانده تا هالوین. گفت خوب ارواح هم اشتباه میکنند. دختر بزرگم که خودش را رسانده بود بالا گفت چون خانهی ما نزدیک قبرستان هست این زودتر از بقیه آمده. بدون توجه به حرف آنها خودم را به در بالکنی رساندم تا ببینم ماجرا چیست. همه به دنبالم آمدند اما کنار پلهها ایستادند. اسکلتی که فقط پوست نازکی بر استخوانهایش باقی بود و پیراهن سفیدی بر تن داشت زور میزد که در بالکنی خانه ما را را باز کند. چشمش که به من افتاد بی حرکت ایستاد، نگاه کرد و لبخند زد. تک و توکی از دندانهایش سرجایش بود بقیه افتاده بودند. قیافهاش ترسناک بود. به نظرم رسید همسایه ما آقای تامبسون قصد داشته سربسر بچهها بگذارد و مجسمهای را که با رموت کنترل کار میکند یواشکی گذاشته آنجا. این فکر به من جرأت داد تا بروم و کاملاً به در بچسبم. روح به من با دست اشاره کرد که در را باز کنم. در مورد مجسمه بودنش شک کردم. با سر به درخواست روح جواب منفی دادم. ناگهان چنان برآشفته شد که دمپایی ابری خودش را درآورد و شروع کرد به کوبیدن شیشه . به صورت غیر ارادی به سمت پلهها جایی که خانم و بچهها سنگر گرفته بودند دویدم. دخترها گفتند باید ماسکهای هالوینمان را بپوشیم تا گول بخورد و فکر کند ما هم روح هستیم. و بدون معطلی در چشم به هم زدنی رفتند بالا نه تنها ماسکهای خودشان را پوشیدند بلکه ماسک مرا هم که یک لباس خرسی بود آوردند. روح با دیدن دو تا دختر در لباس گرگ و گوسفند به وجد آمد و شروع کرد بالا و پایین پریدن و دور خودش چرخیدن. من هم تشویق شدم لباس خرسیام را پوشیدم. روح که چشمش به من افتاد روده بر شد از خنده. خانم که روح را خندان دید کمی بیشتر جرأت کرد و آمد وسط. حالا من و دخترها دور اتاق میدویدیم و روحی را که به خانه ما حمله کرده بود سرگرم میکردیم. خانم گفت خارجیها با این کارشان ارواح را لوس میکنند. همینمان مانده که برای ارواح برقصیم. همین حالا به روش خودمان فراریش خواهم داد. او بلافاصله به طرف گاز رفت آنرا روشن کرد و یک مشت اسپند ریخت روی آن. دود اسپند که در خانه پیچید آژیر آتش نشانی خانه شروع کرد به آژیر کشیدن. روح چنان عصبانی شده بود و در را تکان میداد که احتمال داشت در کنده شود. من و دخترها رقص را کنار گذاشتیم و هر کدام پارچه به دست دودها را از جلوی دستگاهی که آژیر میکشید دور میکردیم. خانم معتقد بود صدای آژیر را که قطع کنیم بوی اسپند روح را فراری میدهد. من حواسم به بیرون بود که روح در را از جا نکند. چشمم به آقای تامبسون افتاد که آهسته و پاورچین با یک پتو درست حالتی را به خود گرفته که انگار قصد دارد جانوری را بگیرد. فوری لباس خرسیام را در آوردم و به سمت در رفتم. روح که غرق تماشای خانواده ما بود متوجه حضور آقای تامبسون نشد و او توانست پتو را دور او بیندازد و او را بغل کند. با کمال تعجب روح بدون هیچ مقاومتی در بغل آقای تامبسون آرام گرفت. در را که باز کردم آقای تامبسون که از خجالت مثل لبو شده بود گفت بودجه آسایشگاه روانی را که قطع کردند و تعطیل شد مجبور شدم مادرم را درخانه نگهداری کنم. بعد در حالیکه مادرش را میبرد خطاب به او گفت:
تو نباید بیایی بیرون اگه همسایه ها به پلیس زنگ بزنن من دچار دردسر میشم.
Labels: داستان کوتاه
تقدیم به علیرضا رضایی که نخواست ملیجک باشد
مطمئنا بخش بزرگی از مردمی که میخواهند روز ۱۳ آبان، یا حتی ۲۲ بهمن به خیابان بیایند، کوچکترین اعتقادی به انقلاب و خمینی و خمینیایسم ندارند.
وارد روزگاری شدهایم که عطا مهاجرانی میگوید سکوت در برابر اعدامهای ۶۷ خطا بوده. این تکانی بزرگ به ارزشهایی است که بخش بزرگی از اصلاحطلبان به آن آویزان بودهاند...
ای کاش یارانی که راهشان را سبز کردهاند، نگاهشان را هم سبز میکردند. ادامه را در وبلاگ نیک آهنگ بخوانید
تبریک به ف.م. سخن
صدمین شماره کشکول به قلم ف.م.سخن منتشر شد. با آنکه ف.م.سخن اسمی است مستعار، شخصیتی که آن اسم را انتخاب کرده به آن شخصیتی معتبر بخشیده. در نظامی که افراد اسم اصلی خود را علیرغم داشتن امکانات و قدرت، خالی از هویت و اعتبار میکنند، دیدن افراد توانایی که فهیم و متین سخن میگویند انسان را به وجد میآورد. نویسنده توانایی که در این مدت کشکول را به ما ارائه داده با داشتن پوشش حفاظی اسم مستعار از واژه سوءاستفاده نکرد و برخوردش با مسائل و موضوعات و افراد بر اساس تصفیههای شخصی نبود و جانب انصاف را از دست نداد. او دست و دلبازانه همه را در وبلاگشهر دید و کارهایی را که نیکو میپنداشت ستایش کرد. برای ف.م.سخن که با طنز و جِد قویاش در کشکول از حقوق انسان، فارغ از رنگ ونژاد و مذهب، دفاع کرد، امنیت، سلامت و نشاط آرزو دارم.
به او برای انتشار صدمین شماره کشکول تبریک میگویم.
Labels: تبریکات
ترور چندین فرمانده ارشد سپاه در بلوچستان
بر اساس اطلاعات رسیده در این حمله بیش از شصت نفر کشته و زخمی شدهاند. در این حمله که در منطقه پیشین بلوچستان اتفاق افتاد نورعلی شوشتری، جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه کشته شده است. در میان کشته شدگان تا این ساعت اسامی محمدزاده فرمانده سپاه استان سیستان و بلوچستان، فرمانده سپاه ایرانشهر، فرمانده سپاه سرباز و فرمانده تیپ امیرالمومنین نیز دیده میشود. حمله توسط فردی انجام شد که مواد منفجره به خود بسته بود.خبر را از خبرگزاریهای معتبر پیگیری کنید
شایعه مرگ رهبر
دوست و همرزم عزیز آقای بلوچ:
خوشحالم که به اطلاعتان برسانم که هم اکنون از داخل ایران به ما خبر رسید که خامنه ای جنایتکار به درک واصل شده است. این خبر قرار نیست تا فردا صبح در ایران اعلام شود. من فکر کردم که ما هرچه زودتر این خبر را اعلام کنیم تا دشمن بداند که تا چه حد ما در میان آنها نفوذ کرده ایم و هیچ چیز از چشمانمان پنهان نمیماند.
لازم به توضیح است که خبر هنوز از جانب همه دوستانی که در آنجا داریم تایید نشده است.
ارادتمند
.....
درست یا غلط بدا انسانی که آنقدر بد سرانجام بشود که مردم برای مرگش ثانیه شماری کنند.
Labels: شایعه مرگ خامنهای
حق طبابت
دنبال اتاق خالی میگشتم. آگهی را که دیدم، باورم نشد:« اتاقی مبله نزدیک داگلاس کالج در کوکیتلام ماهی دویست دلار». و تازه این مبلغ هزینه کیبل و برق را هم شامل میشد! وقتی تلفن کردم صاحبخانه که انگلیسی را با ته لهجه چینی حرف میزد برای روز بعد به من وقت داد.
وقتی به دیدن آپارتمان رفتم شک کردم که کسی قصد دارد سربسرم بگذارد. ساختمان درست پشت کتابخانه، کنار استخر عمومی و روبروی لافارج پارک بود. آقای جونز همانطور که گفته بود، سر ساعت در پارکینگ ساختمان حاضر شد. از هنگ کنگیهایی بود که سالهاست در کانادا زندگی میکنند. دو اتاق دیگر را یک دانشجو اجاره کرده بود. ساختمانی نوساز با منظرهای استثنایی. همانطور که عادتم هست با آقای جونز بی پرده حرف زدم:
- آقای جونز شما هم میدانید که حداقل کرایه چنین اتاقی با این موقعیت محل و آدرس پانصد دلاره، تازه بدون هزینه برق و کیبل. واقعاً جریان چیه؟
آقای جونز گفت: درست حدس زدی کرایه اطراف اینجا بین شیشصد تا هفتصدد و پنجاه دلاره. این در واقع یک حراج واقعی و استثنائیه. دلیلش مشکلیه که «دنیس» داره. پدر و مادرش اینجا رو دربست برا اون کرایه کردن. کمی اختلال روحی داره. البته هیچوقت تنها نیست. پدر و مادرش با اینکه از هم جدا شدن نوبتی ازش مراقبت میکنن.
پرسیم اگر آنها اینجا را دربست کرایه کردهاند او چطور میخواهد این اتاق را کرایه بدهد؟ گفت: عقیده پدر و مادر دنیسه. انگار دکتر بهشون گفته کسی غیر اونا هم دور و بر دنیس باشه خوبه.
بعد سرش را نزدیکتر آورد و آهسته گفت: دانشجویه. هیچ خطری نداره. گاهی حالش خراب میشه، همین. کاری هم نمیکنه. میمونه تو اتاق خودش و فقط گریه میکنه.
با توجه به شرایط بد مالیام برای من فرصتی عالی بود. به آقای جونز گفتم:
- ولی من قرار دادی امضاء نمیکنم. اگر هم لازم شد بدون اطلاع قبلی خواهم رفت.
او پذیرفت اما از من فتوکپی تصدیق رانندگیام را گرفت. به نظر من دنیس پسر کاملاً عادیای است. پدر و مادرش را که یک کلمه انگلیسی نمیدانند بارها ملاقات کردهام و با ایماء و اشاره کلی با هم حرف زدهایم. در این مدت دنیس هیچ رفتاری که نشان بدهد دچار اختلالات روحی است از خودش نشان نداده. در واقع رفتارهای من بیشتر از رفتارهای او غیرعادی است. یواش یواش به آنچه که صاحبخانه گفته بود شک میکردم که ناگهانی دنیس از خورد و خوراک افتاد و کارش شد گریه کردن. دکتری که به زبان خود آنها صحبت میکرد مرتب به دیدنش میآمد. پدر و مادرش هم نمیتوانستند برایم توضیح دهند. دنیس هم حاضر نبود کسی را ببیند. بعدها متوجه شدم پدر و مادرش نمیگذارند او ارتباط برقرار کند. نیمه شبی که مادر دنیس خواب رفته بود او به اتاق من آمد. ریشش کاملاً بلند و به شدت ضعیف شده بود. از دیدنش خوشحال شدم. تا حالش را پرسیدم زد زیر گریه. چنان با دل پر گریه میکرد و به هق هق افتاده بود انگار پدر و مادرش با هم مرده بودند. نمیدانستم چکار کنم. مجبور شدم خیلی عادی برخورد کنم. چندتا فحش آبدار نثارش کردم و گفتم یک ماه آزگاره داری گریه میکنی. دکتر فلان فلان شدهات هم به خاطر حفظ اسرار مریض به من جوابی نمیده. پدر و مادر گور به گور شدهات هم که زبان بلد نیستن. توی خر دیوانه هم زنجیری شدی و آدم نمیپذیری. حالا منم دسته بز نپخته میدم خدمتت. بر پدر و مادرت لعنت آخه بگو چه مرگته! با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- واقعاً از شماها تعجب میکنم. شما از مرگ خدا خبر نشدین؟!
با تعجب پرسیدم:
-چی؟
بغضش ترکید و گفت:
- یکماهه که خدا مرده و هیچکس ککش نمیگزه.
همانطور که یک ریز او را بسته بودم به فحش دستش را گرفتم و از پنجره چند نفر بیخانمانی را که مثل هر شب در پارک جمع بودند نشانش دادم و پرسیدم:
- قبل از وفات خدا اونا اونجا بودن یا نه؟
ساکت شد. نگاهی به آنها انداخت و گفت:
-بعله
پرسیدم:
- هنوز هم سرجاشون هستن یا نه؟
با کمی مکث جواب مثبت داد. دستش را گرفتم بردم در اتاق و در حالیکه بیرونش میکردم گفتم:
- اون خبرنگاری که به تو گزارش داده. اشتباه کرده. خدا صحیح و سالمه. اگه مرده بود چیزی عوض میشد.
حالا یک سالی هست دنیس حالش خوب شده. کرایه مرا پدر و مادر او میدهند. من درخواست و ادعایی نکردم. خود آنها معتقدند من دنیس را بهتر از دکتر معالجه کردهام.
Labels: داستان کوتاه
مشکل آقای میم
بعد از عمل جراحی آقای «میم» همه را لخت میبیند. اولین بار که در اتاق سی.سی.یو چشمانش را باز کرد بلافاصله دوباره آنها رابست. آنقدر فکر کرد تا یادش آمد که دکتر گفته بود ممکن است بمیرد. درجا چشمانش را باز کرد اما وقتی که دوباره همه را لخت دید چشمهایش همانطور خیره ماند و از ترس ضربان قلبش آنقدر بالا رفت که همه پرستارها به طرفش دویدند. دکتر کشیک شخصاً به او شوک الکتریکی داد. آقای «میم» بر اثر شوک تکانی خورد. مژههایش را به هم زد و با خود اندیشید: اگر مردهام پس این بوی دوا و اینهمه دستگاه و سرم چیه؟ و وقتی دوباره توجهش رفت به لختی همه، ناخودآگاه از پرستاری که نبضش را در دست داشت پرسید:
- من مردهام؟
پرستار بدون آنکه بداند آقای «میم» دارد او را لخت میبیند لبخندی زد و گفت:
- نه اما خیلی نزدیک بود.
آقای «میم» چشمهایش را دوباره بست و فقط به حرفها گوش داد. از آن زمان برای آقای «میم» هیچ چیز عادی نیست. حتی تا همین امروز که او کناررودخانه نشسته و به مرد لختی نگاه میکند که دارد از آب گلآلود ماهی میگیرد.
آقای «میم» حالا تنهاست. مشکل او مشکل بزرگی است. به هر کس بگوید که او را لخت میبیند اول او آقای «میم» را به دیوانگی محکوم میکند. وقتی آقای «میم» خونسرد و آرام ثابت کرد که درست میگوید آنوقت همه از او فرار میکنند. به خیلیها نمیشود که آدم نگوید آنها را لخت میبیند. آدم را مجبور میکنند. آقای «میم» برای آنکه ریش خودش را از دست آنها در بیاورد به آنها میگوید. اما باز هم همان اتفاق میافتد.حالا آقای «میم» به دنبال دکتری میگردد که بتواند روی مردمک چشمهای او لباس نقاشی کند.
Labels: داستان کوتاه
یک خیلی بین موجود و تنهایی
ده روز قبل مرد قرارداد کرایه خانه را برای سر برج امضاء کرده بود. حالا بعد ده روز دفعه دوم که به مدیر ساختمان زنگ زد او با عذر خواهی گفت ساعت هفت شب خانه آماده تحویل است. مدیر ساختمان مشخص کرد که برای این بهم ریختگی از شرمندگی مرد بیرون خواهد آمد. مرد که از یازده صبح هتل را تحویل داده بود در خیابانها میچرخید. درست است که پیاده نبود اما ماشینش هم که رویزرویس نبود با آن ابوتیاره در این باد و بوران چه لطفی داشت گشتن. با خودش میگفت:
- ده شب هتل خوابیدم. تا ساعت هفت هم روش!
حالا همان ساعت هفت است. مدیر ساختمان از جلو و او از عقب پلهها را بالا میروند. مدیر، یک نفس، مستأجر قبلی را برای این تأخیر سرزنش و مرتب عذر خواهی میکند. مرد با خودش میاندیشد که اگر مدیر فقط کلیدها را میداد و میرفت بهتر بود.
در خانه هیچ چیز نیست. مرد سه چهار نایلون مواد غذایی را که خریده داخل یخچال میگذارد. تا مدیر ساختمان حرفهایش تمام میشود ساعت هم از هشت میگذرد. صدای باد و باران را به راحتی میشود شنید. مدیر ساختمان به طرف تنها صندلیای که در خانه مانده میرود. آنرا برمیدارد و قصد میکند که خارج بشود. مرد از مدیر ساختمان میخواهد، صندلی را تا فردا که وسایل خواهد خرید بگذارد. مدیر به صندلی رنگ و رو رفته نگاهی میاندازد و میگوید:
- اصلاً بماند همینجا. فردا هم نمیبرمش.
بینشان تعارف بیهوده رد و بدل میشود و هر دو به خنده میافتند. در سکوتی که برقرار میشود احتمالاً هر دو به این میاندیشیند که بود و نبود آن صندلی در خانه خالی چه فرقی دارد. مرد میگوید:
- همین که خانه خالی خالی نباشد...
و مدیر ساختمان دوبار «البته» را تکرار میکند و میرود. مرد صندلی را از جایی که مدیر ساختمان گذاشته برمیدارد و آن را کمی آنطرفتر میگذارد. حالا در و دیوار را برانداز میکند. باد زوزه میکشد و قطرات باران به پنجره کوبیده میشوند. مرد که چشمش از شیشه پنجره به سیاهی شب افتاده به پردههای زیبایی فکر میکند که برای آنجا خواهد خرید. با خودش تکرار میکند:
- درستش خواهم کرد. بعد با گامهای کشیده میرود جلوی در ورودی میایستد و نشیمن خانه را برانداز میکند. به نظرش میرسد مبلی را که همانروز در یک مبل فروشی دیده انتخاب مناسبی است. حالا فکر میکند حق با فروشنده بود. تابلو را هم با مبل بخرد کلاً آنطرف خانه تکمیل میشود. یکی دو خمیازه خستگی را در او بیدار میکند. کفشهایش را در میآورد و وارد خانه میشود. به خودش میگوید:
- بفرمایید
جایی وسط اتاق دراز میکشد. عجب سکوتی. از هر طرف که نگاهش میگذرد صندلی را میبیند. با خود میاندیشد که درخواستش برای صندلی بیهوده بوده. همانطور که به صندلی خیره شده حس میکند بین او و صندلی تشابهی هست. صندلی هم تنهاست همانقدر که خود او تنهاست. صندلی رنگ و رو رفته و کهنه است. عمر خودش هم از نیمه گذشته. جاهایی از صندلی پاره شده به خودش که میاندیشد قاه قاه میخندد. صدایش در خانه خالی میپیچد. با خودش میاندیشد:
- نکند من دیوانه شدهام!
بلند میشود. باز هم صندلی را میبیند. چرا صاحبش همه چیز را برده صندلی را گذاشته؟ باز به خودش فکر میکند. همه چیز رفته فقط خودش مانده. بلند میشود با صدای بلند میگوید این مسخره است. صندلی را برمیدارد با گامهای بلند تا آشپزخانه میرود و آنرا آنجا میگذارد. یادش میآید که باید برای آشپزخانه و وسایلش لیستی تهیه کند، اما همزمان خستگی هم به سراغش میآید. بی هوا روی صندلی می نشیند، اما هنوز ننشسته بلند میشود. دلش نمیآید روی صندلی بنشیند. صندلی تنها همراه اوست. در آنصورت نباید آنرا اینجا کنج آشپزخانه رها کند. دوباره آنرا برمیدارد میبرد میگذارد سرجایش و کنارش دراز میکشد. نور چراغ مستقیم در چشمان اوست. صندلی را میکشد جلو و زیر آن میخوابد. حالا زیر صندلی را میبیند. آنجا کسی با ماژیک نوشته: انسان موجود تنهایی است. با خودش فکر میکند چرا باید کسی آنرا آنجا نوشته باشد؟ همین جمله او را میبرد به سالها قبل. به کودکی. به پدر و مادر، کوچه و خیابان و دوست و مدرسه. نگران امتحانات. منتظر نتایج. پشت کنکور. دانشگاه. ازدواج. تظاهرات. انقلاب، بچه، آوارگی، اختلاف، جدایی و باز چشمش به نوشته میافتد و به خانهی خالی و تنهایی برمیگردد. همانطور که دراز کشیده خودکار را از جیبش در میآورد در جمله زیر صندلی بین موجود و تنهایی ابروباز میکند و مینویسد:
- خیلی
Labels: داستان کوتاه
گزارشی از مراسم بیست و یکمین سالگر کشتار شصت و هفت
برنامه رأس ساعت آغاز شد. خانم مهری جهانشاهی بیانیه کانون ایرانیان مدافع صلح، آزادی و عدالت اجتماعی را خواند و سپس فیلم از خارا تا خاوران نمایش داده شد. بعد از آن خانم ثریا هالکی دوشعر خواند و به دنبال آن آقای تام هاوکن از هنرمندان کرد عراقی یک آهنگ کردی نواخت. در پایان قسمت اول خانم پری رها که چهار سال در جمهوری اسلامی زندان بوده و سال اول و چهارم را در سلول انفرادی گذرانده از خاطرات زندان گفت. بعد از آنتراک برنامه با فیلم بسیار متأثر کننده مادران خاوران که به همت بنیاد پژوهشهای زنان تهیه شده بود آغاز شد و بعد من پانزده دقیقه برنامه طنز داشتم. آقای علی نگهبان با چهار شعر و خواندن قسمتی از رمان منتشر نشدهاش سخنران بعدی بود. آقای کیومرث نیک رفتار در مورد جنایاتی که در کردستان اتفاق افتاده ده دقیقه فهرست وار مطالبی گفت و در پایان رامین مهجوری و علی خرازی برنامه دکلمه بسیار زیبایی ارائه دادند.
Labels: اخبار هنری ونکوور
کشف مارک
مارک یک نوع حشره کش کشف کرده که وقتی اونو به دوست دخترش اسپری میکنه دوست دخترش نامریی میشه!
این را بلندا که طبقه بالای ما زندگی میکند میگفت. بی مقدمه هم نگفت. ساختمان ما سه طبقه بود و مارک پایین زندگی میکرد. ساختمان چون چوبی بود هر وقت مارک پات میکشید من که طبقه دوم و بالای او زندگی میکردم باید در و پنجرههای آپارتمانم را باز میکردم. دیشب داد و بیدادهای مارک با دوست دخترش و پرت شدن دو سه ظرف چینی و شکسته شدنشان باعث شد بلندا بیاید به آپارتمان من. گرچه بلندا یک مدت دوست دختر مارک بود اما حالا مثل من تنها بود . دعوت قهوهام را پذیرفت. وقتی در بالکنی داشتیم سیگار میکشیدیم از بالا دیدیم که مارک آمد بیرون و ماشینش را روشن کرد. بلندا گفت:
- داره میره ال.سی.دی بخره.
با تعجب و اعتراض گفتم:
- نه. فکر نمیکنم اونقدر داغون باشه...
حرفمو قطع کرد و گفت:
- مثل اینکه من باش زندگی کردم. البته منم ال. سی . دی میخورم. نه، اونقدرا که میگن دیوونه نمیکنه...
من به بلندا گفتم هیچوقت دوست دختر جدید مارک رو ندیدم.
بلندا سرش رو جلو آورد و آهسته گفت:
- چون به مدیر ساختمون نگفته با هم زندگی میکنن. یارو بفهمه کرایهاشون میشه دوبرابر.
اینجا بود که بلندا جریان کشف بزرگ مارک رو گفت. پرسیدم:
- اون یه حشرهکش مخصوصه؟
بلندا گفت:
- نه، از همین حشرهکشهای بازاری که سوسک و مورچهها رو میکشه.
پرسیدم:
- تو دوست دخترش رو دیدی؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- مث اینکه حواست به من نیست! گفتم که اونا هر وقت میان بیرون او دوست دخترش رو نامریی میکنه.
پرسیدم:
- تو تونستی با دوست دخترش حرف بزنی؟
گفت:
- آره! همین نیمساعت قبل با هم کریستال زدیم. خیلی با مزهاس وقتی ببینی یه سیگار تو هوا خودش بالا و پایین بره و دودش بره هوا! یا یه نفر که نیس حرف بزنه!
هنوز من و بلندا تو بالکنی داشتیم با هم حرف میزدیم که مارک برگشت. من دیدم که در عقب را باز کرد و منتظر ماند تا یک یک نفر پیاده بشود. بلندا گفت:
- دوست دخترشه!
گفتم من همیشه میبینم که او موقع رفتن و آمدن در عقب را باز میکند، اما چرایش را نمیدانستم.
بلندا سرش را به گوشم نزدیک کرد و آهسته گفت:
- دختره حامله است! برا همین صندلی جلو نمینشینه.
کمی بعد دوباره بوی شدید پات آپارتمان رو پر کرد. بلندا گفت:
- خوبه تو مجانی کیف میکنی!
من یادم آمد که همیشه بوی حشره کش برایم معمایی شده بود.
هنوز نیمساعتی نگذشته بود که یکهو صدای چند گلوله پی در پی باعث شد من و بلندا وحشت کنیم. بلافاصله صدای داد و بیداد و فحش گریه از آپارتمان مارک بلند شد.
بلندا گفت باید فوراً به پلیس زنگ بزنیم و به طرف تلفن دوید. من به سرعت تلفن را از دستش گرفتم. نمیخواستم دو ساعت جواب سئوالهای عجیب و غریب پلیس را بدهم. به بلندا گفتم:
- بیا ببین بیرون ساختمان چه خبر شده.
همه همسایهها بیرون ریخته بودند و هر کدام با تلفن دستی در حال صحبت کردن بود.
رو به بلندا گفتم:
- همه دارن به پلیس خبر میدن. ما بهتره بریم سری به مارک بزنیم.
بلندا به طرف در دوید و گفت:
- آخرش کار خودشو کرد. گفته بود هفتا گلوله خالی میکنه تو مخ دختره!
من به دنبال بلندا دویدم. او پلهها را دوتا یکی پایین رفت و با مشت و لگد میکوبید به در آپارتمان مارک. من هم رسیدم. بلندا داد زد:
- مارک درو باز کن. من بلندا هستم.
مارک در را باز کرد و در حالی که داد میزد:
- تقصیرای خودشه! صدبار بهش گفتم با من جر و بحث نکن...
بعد های های زد زیر گریه و خودش را انداخت در آغوش بلندا.
پلیسها هم رسیدند. مارک دستهایش را چسبانده بود به هم و در حالی که گریه میکرد به پلیسها گفت:
- منو دستگیر کنین. من قاتلم. من اونو کشتم. اونجاست. تو اون اتاق...
خودش دوید. در اتاق خواب را باز کرد. بلندا نگاهی به داخل انداخت. جیغی کشید و بیهوش شد. من و پلیسها که به تخت نگاه کردیم با تعجب به هم نگریستیم. روی تختخواب کسی نبود.
Labels: داستان کوتاه
ما را تو میشناسی
حضرت رهبر که در خیلی جاها قافیه را باخته با اطرافیان برای ناشنوایان قیافه آمده و برای خدا قافیه ساخته.
حالا تا شاعران با قیافه و قافیه جوابش را میدهند، بیخیال قیافه و قافیه، جوابش را از زبان من بخوانید:
ما ملت ایرانیم ما را تو میشناسی
ملتی خوشبیانیم، مارا تو میشناسی
آبادیم و در مملکت گنجی زنفت داریم
از تو ما طلبکاریم، ما را تو میشناسی
با همه بگوییم راز روشنی خویش
بیگانه با ناکسانیم، ما را تو میشناسی
آئینهایم و هر چند کتف بستهایم ما خلق
بس رازها را که دانیم، ما را تو میشناسی
با کارد و قمه بریدند، گوش و زبان ما را
فارغ از پاسدار و بسیجیم، مارا تو میشناسی
از ظن خویش هر خر، از ما فسانهها گفت
ملت ایرانیم، ما را تو میشناسی
در ما درازای تاریخی، نفسرد از هیاهو
سم شوکرانیم، ما را تو میشناسی
رعد آسا بلند گوئیم هر چه گوئیم
یک پارچه و یک زبانیم ما را تو میشناسی
خط مقاومت گوید درون ما را
از چشم تو نهانیم، ما را تو میشناسی
کتف بسته چون جانیان، افتاده در زندانیم
هم پیر و هم جوانیم، ما را تو میشناسی
با افت و خیز تاریخ، گه شه است و گه شیخ
افتادنت را انتظار کشانیم ما را تو میشناسی
از وادی هارت و پورت ره به جایی نیست
ما روزبه از آنیم، ما را تو میشناسی
کس راز امام، از ما نشنید بس «شریفیم»
بهر ناکسان جام زهریم، ما را تو میشناسی
بعد از تحریر: برو مرد برو حیا کن. برو قدر قدرتی خودت رو بکن. شعر و شاعری و ناشنوایان و خدا رو رها کن
داستان خوانی
Labels: داستان خوانی
Search
Categories
- اخبار هنری ونکوور (7)
- از خارستان بلوچ (23)
- از مجموعه داستانهای مهد کودک (22)
- از میان ایمیلها (1)
- بلوچستان (59)
- تبریکات (1)
- تکراری (1)
- تکراری، از خارستان بلوچ (2)
- خورده فرمایش (4)
- داستان خوانی (1)
- داستان کوتاه (27)
- درماندگیها (1)
- دروغ سیزده (1)
- دیدن درد (2)
- شایعه مرگ خامنهای (1)
- شعر (5)
- قتلهای زنجیرهای (1)
- لطیفه (1)
- ویژه انتخابات (16)
- کاریکاتور مهران (94)
یارانه ها
حسین درخشان را آزاد کنید
نامه پدر محترم حسین درخشان که سعی شده بود با زبانِ بسیار محترمانه (از نظر مقامات حکومتی) نوشته شود، حقیقتا دل مرا لرزاند. چه رنجی کشیده اند پدر و مادر درخشان، و در این سیصد و خرده ای روز هر لحظه و هر دقیقه چه عذابی را متحمل شده اند. هیچ کس نباید این پدر و مادر را شماتت کند که چرا این قدر دیر به فکر رسانه ای کردن موضوع حسین افتاده اند. فشار های روحی مقامات امنیتی و وعده ی آزادی امروز و فردا، هر پدر و مادری را می تواند به سکوت وا دارد.برای خواندن ادامه مطلب روی عکس کلیک کنید
اعدام برای حامد روحینژاد
حامد روحی نژاد متولد 1364 و دانشجوی فلسفه دانشگاه شهید بهشتی است، پس از حدود 4 ماه از زمان بازداشت، در دومین دادگاه، توسط قاضی صلواتی به اتهامات مختلفی از جمله تلاش برای بمب گذاری در مسجد نبوت و حسینیه ارشاد در روز انتخابات متهم شده است
ترس تا سرحد مرگ
با دست زدن به اعدامهای کور این ولی فقیه هم قصد دارد کشتار شصت و هفتی برای خود راه بیندازد. چه بد سرانجام شد این بیچاره که قدر قدرتی و خون ریزی را پیشه کرد. حکم اعدام محمد رضا علی زمانی حکمی مسخره است آنرا محکوم کنیم و در مقابلش سکوت نکنیم
الپر را آزاد کنید
الپر یکی از وب لاگ نویسان قدیمی ست. او در زمانی که در وب لاگ خود می نوشت، به رغم تمام خطراتی که او را تهدید می کرد، از حقوق زندانیان سیاسی من جمله مجتبی سمیع نژاد جانانه دفاع می کرد. اگر دستگیری الپر چند سال پیش اتفاق می افتاد، بی گمان، عده ی زیادی از وب لاگ نویسان برای آزادی او وارد عمل می شدند. برای خواندن دنباله مطلب روی عکس کلیک کنید
پیوندها
-
متن قرارداد پیمانکاری سرکوب تظاهرات ۱۳ آبان منتشر شد:3 چند ساعت قبل
-
-
یاد باد – با صدای محمد رضا شجریان3 چند ساعت قبل
-
تفاوت ها!!6 چند ساعت قبل
-
در مورد شعر هفت گراناز موسوی7 چند ساعت قبل
-
Links for 2009-11-06 [del.icio.us]8 چند ساعت قبل
-
کیهان بیا اینجا, بیا اینجا, اونجا نه!9 چند ساعت قبل
-
« اسرار آسمونی »12 چند ساعت قبل
-
سرکوب و پایههای لرزان قدرت15 چند ساعت قبل
-
من و بی بی سی فارسی16 چند ساعت قبل
-
-
-
فراسویِ خیر و شر17 چند ساعت قبل
-
استفاده بهینه از پوسترهای زوری19 چند ساعت قبل
-
آقا مصطفی به اندازه20 چند ساعت قبل
-
Before Sunset21 چند ساعت قبل
-
هر چه از دوست میرسد نیکو ست ...22 چند ساعت قبل
-
-
ماهی1 روز قبل
-
سخنان میردامادی، چند سال پیش1 روز قبل
-
«««« ســـــرود ســـبـــــــــز »»»»1 روز قبل
-
Persian Empire1 روز قبل
-
مسیرهای تاریخ فردا1 روز قبل
-
-
در ۱۳ آبان چه گذشت؟1 روز قبل
-
زاینده رود1 روز قبل
-
-
-
لیلا . . .2 چند روز قبل
-
سبزی از جنس خودمان در آلمان !2 چند روز قبل
-
فرهنگ اصطلاحات دستمالیشده2 چند روز قبل
-
-
دانشجوی سیاکار یا سیای دانشجوکار؟!2 چند روز قبل
-
آزادی روزی که تو بازآیی با تو چه خواهیم کرد!!!2 چند روز قبل
-
مردم بومی2 چند روز قبل
-
ولایتاش باطله!2 چند روز قبل
-
جنگ میکروبی با حزب الله!2 چند روز قبل
-
و خداوند کلمه کم آفرید3 چند روز قبل
-
سیزده آبان3 چند روز قبل
-
-
برلین ۱۳ آبان ۱۳۸۸3 چند روز قبل
-
برای ما3 چند روز قبل
-
هموطن! پا به پايم بيا3 چند روز قبل
-
احمـــــدی نــژاد3 چند روز قبل
-
-
-
زمینی که، اشغالدونیش میکنیم4 چند روز قبل
-
خبر و عکس4 چند روز قبل
-
باز شدن برخی سایتها، آرامش قبل از طوفان است!5 چند روز قبل
-
سیزده آبان5 چند روز قبل
-
آثار مسعود صدر برای دانلود5 چند روز قبل
-
عاقبت به خیر5 چند روز قبل
-
الفنون: معجزه هزاره سوم!!6 چند روز قبل
-
-
مانور اقتدار و امنیت6 چند روز قبل
-
Digital Painting [Flickr]6 چند روز قبل
-
-
نامه ای به مقام معظم رهبری6 چند روز قبل
-
-
پنجگانه...1 هفته قبل
-
عرش فرش (2)1 هفته قبل
-
مهر خاوران؟1 هفته قبل
-
Mohsen شهیدتر است یا Marwa1 هفته قبل
-
کوچیدم1 هفته قبل
-
-
-
از اين در و اون در2 چند هفته قبل
-
درجه معياري گونه معيار فارسي2 چند هفته قبل
-
اين يکی عشوه زنانه را من نتوانستم2 چند هفته قبل
-
سهیلا قدیری،سخنم با توست ای سهراب عزیز2 چند هفته قبل
-
زندگی2 چند هفته قبل
-
-
Memory Lane Tour – Dubai2 چند هفته قبل
-
روزآن لاین : چند بهنود دیگر تا سپیده مانده است؟2 چند هفته قبل
-
علی پیرحسنلو را آزاد کنید!2 چند هفته قبل
-
-
-
نتیجه نشست و برخاست گوگل با نخبگان ایرانی3 چند هفته قبل
-
-
سر دو راهی4 چند هفته قبل
-
بارک اوباما و جایزه صلح نوبل4 چند هفته قبل
-
انجمن آراء ایران4 چند هفته قبل
-
نگاهی به اشک سبلان4 چند هفته قبل
-
-
-
-
شاهد از غيب1 ماه قبل
-
-
خدا به خير كند1 ماه قبل
-
از چه زمانی رانندهی بهتری شدم1 ماه قبل
-
-
خداحافظ بلاگفا1 ماه قبل
-
Shana Tova1 ماه قبل
-
-
کمی تا قسمتی خداحافظی1 ماه قبل
-
-
نگرانی های یک قدرتمند1 ماه قبل
-
night-waking1 ماه قبل
-
آدرس جدید وبلاگ من2 چند ماه قبل
-
یک خاطره جالب از یارمضان2 چند ماه قبل
-
بعضی وقت ها2 چند ماه قبل
-
طرح مجلس برای افشای موارد نقض حقوق بشر در آمریکا2 چند ماه قبل
-
شيرينيها و تلخيهاي زولبيا2 چند ماه قبل
-
زندانیان ملی و دیگر زندانیان سیاسی را آزاد کنید2 چند ماه قبل
-
ابوقریب را هم تجربه کردیم2 چند ماه قبل
-
-
وی2 چند ماه قبل
-
آخرین مطلب2 چند ماه قبل
-
-
-
سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممم3 چند ماه قبل
-
-
-
خداحافظ بلاگفا3 چند ماه قبل
-
لطمه دیدن شرکتهای چینی از مسدود شدن اینترنت3 چند ماه قبل
-
-
-
سرانجام دوزاری ها افتاد3 چند ماه قبل
-
-
اهميت حضور برای جنبش حقطلبی3 چند ماه قبل
-
-
شکست ادعای کودتا3 چند ماه قبل
-
صد ترکمن در دنیای مجازی4 چند ماه قبل
-
موثق ، اما بی تفسیر 204 چند ماه قبل
-
-
پنجاه و هفتم4 چند ماه قبل
-
مُشت و فرياد رسا - رهبر از تختش جدا4 چند ماه قبل
-
خیابانهای تهران بعد از انتصابات خرداد سال 13884 چند ماه قبل
-
Мардум бо мардум, давлат бо давлат?4 چند ماه قبل
-
بدرود !5 چند ماه قبل
-
-
سوال سخت6 چند ماه قبل
-
-
فقط یک هذیان6 چند ماه قبل
-
کنترل احساس7 چند ماه قبل
-
امیدرضا میرصیافی7 چند ماه قبل
-
هری پاتر به روایت کارگردانان ایرانی8 چند ماه قبل
-
بازآمدم....8 چند ماه قبل
-
-
-
-
برگردیـــــــــــــــــــــــد!10 چند ماه قبل
-
Montrealiye11 چند ماه قبل
-
انتقال وبلاگ «پنگوئن 101» به آدرس جدید11 چند ماه قبل
-
استیضاحِ کردان1 سال پيش
-
-
انتقال وبسایت1 سال پيش
-
یادی از ماه رمضـــان و مراسم آن1 سال پيش
-
-
-
-
-
-
-
مروری بر سازمان های چپ در تبعيد1 سال پيش
-
كاش ميشد دانلودت كنم1 سال پيش
-
-
نگاه: صلح – حسن ختامی برای فانوس2 چند سال قبل
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
رادیوها
بلوچ و بلوچستان
-
احمدی نژاد دوباره به کرزای تبریک گفت25 چند دقیقه قبل
-
درسهای تاریح22 چند ساعت قبل
-
-
-
بررسی منابع تاریخی اشعار و منظومه های بلوچی2 چند روز قبل
-
-
په:امیت ساهگ1 هفته قبل
-
-
-
متفاوت هم می شود زندگی کرد1 هفته قبل
-
-
عملیات استشهادی زاهدان62 چند هفته قبل
-
مقدمه رمان تاریخی دادشاه2 چند هفته قبل
-
-
-
-
ایجاد رعب یا مرعوب شدن از مردم1 ماه قبل
-
آدرس جدید خبرگزاری دزک2 چند ماه قبل
-
-
-
-
-
وب سایت دانلود ترانه بلوچی5 چند ماه قبل
-
بمب گزاری در زاهدان8 چند ماه قبل
-
-
آدرس جدید بلوچه گپ1 سال پيش
-
۸مارس روز جهانی زن گرامی باد1 سال پيش
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-





















